|
اندر باب خرد قانون را
اندر باب خرد قانون را . . .
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ اى كسانى كه ايمان آوردهايد براى خدا به داد برخيزيد [و] به عدالت شهادت دهيد و البته نبايد دشمنى گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خدا پروا داريد كه خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است چون شب آمد ، خامه به زبان آمد و مينوي سپنته روان شاد نمود و كلك را اشا ( راستي و نيكي ) به كالبد چوبين افتاد كه سروش عالم پنهان به اشارات نهان تو را همي خواند و زمزمه ديرينه اهورا ( خدا) در جمله گيتي ساطع است كه مزدا(يكتا) باشد دادار مهربان پس كاويدن و نخوابيدن به سر شد وشب را حقا معجزتي بر انديش تاريك خاكيان روشن . كه اول ماخلق الله العقل و نسزد كه ياد نكند جان آموزگار ايران اشو ذرتشت خداوندگار موبدان كه خرد را در هر انجمني شمع يگانه خواندي و مردميان را فرمان به شنود خرد كردي . پس خرد را بر انديش آدمي سپرد تا تاريكي به روشني خرد منور باشد و رونده مسير الله به مشعل دانايي راپيمايد . و به هر عصر و زمان چون مردميان را قانون ضرورت آمد خرد بجنبيد كه هموار كند دولت شاهان را ومعاش خلق را . ليك چونان كه به تعصب هم دم شد دم قانون را به جهل لجاجت آلود . و تاريكي ماندن گرفت و سرزميني كه به تعصب قانون نگاه دارد عاقبت بر خاگ شود وطعمه درنده خويان تاراجگر و چنين باشد . يكي از جمله بزرگان راديدم كه لب به ناله انداخته از گژي قوانين سرزمين و لجه و باتلاق تعصب به غصه سخنها راندي .چون اورا گفتي كه اي بزرگ به راي محكم سلاح علم الم كن بگفت : كه بد انديشم به زجرت و محتسب گرفتار شود و شكار چاكران تعصب اندر افتم و جان به هلاك كنم ازيراك قوت قوانين از شارعين باشد و شارعين غيرتمند تاب ناصحين آموزگار ندارند و زبان ناصح را شمشير غاصب بينند و به وقتي بخنجر بلا گرفتار كنند . پس چون ترس آمد چشم دانش پرستي ببست و خرد رخت مصلحت اند زبان بكام گرفتن بايستن ديد و ناداني بهر كوي و برزن شاهي كردي . و بحقا اگر باور به زندگي مينوي ( معنوي) بودي خرد را تكاپويي برخواستي كه به كما شود و چنين بي نظمي و تعصب به ملك راست نمي شدي و متعصبان سردار و سپهبد نمي گشتي . پس دليري بايد كه جسارت و قرب الله به هم آميزد و كار دولت و دولتيان محكم گرداند . ديده در قوس فلك دوخته ديدن تاكي رخ فرسوده برافروخته ديدن تاكي پرده انداخته و حوركيان پروردن شوق آن سوي و نياندوخته ديدن تاكي گفت درويش كه در دايره سرگرداني راه گم كردن و بي نقطه دويدن تاكي جرعه اي مي همه انديش چو ناپاك كناد لاف تشبيه تو افراشته ديدن تاكي جامه زهد بشوريدم و از تارك دين خوف دوزخ به سراندوخته ديدن تاكي گفتمش پاي درين خاك معذب دارم گفت رندانه كه اين خاك خريدن تاكي گفتمش خصلت ما خوي تجارت باشد گفت بي مايه بدين راه كشيدن تاكي گفتمش نيست مرا كيسه كه من درويشم گفت درويش بهر سوي دويدن تاكي گفتمش راي مرا چون راه يكتا نبود گفت بي قصد نپيموده رسيدن تاكي عاقبت گور بخاك تن ما محتاج است مردگان ديده و عبرت نگزيدن تاكي
|+| نوشته شده توسط مجتهد در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 20:3 . . . برزخيان وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن و همچنانكه خدا به تو نيكي كرده نيكي كن و در زمين فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمىدارد کی ای مزدا سپیده دم بدر آید و جنس بشر بسوی راستی روی کند ، کی نجات دهندگان بزرگ با گفتار پر از حکمت خویش بمراد رسند کدامند کسانیکه وهومن بیاری آنان آید زهی امیدوارم که آن را نصیب من گردانی ای اهورا ( اشتودگات یسنا 46-3)
و دست تقدیر دیده بصیر در خدمت خلق گمارد که به یاری یزدان اسناد مردمیان بنگارم و در دل شوق بندگی سگالم و اندک دیناری به روزی به قوت برم که معاش بی تلاش میسر نگردد و از نحوست بخت ووضعیت ثوابت معلوم گشت که تورم در سرزمین پارسیان با کردار مردمیان صاعد باشد و چون این سرزمین را ربا ودزدی و خباثت به نوامیس پر کند اقتصاد بلد را ارقام سیاه چند رقمی صحرای محشر کند و امروز تکه نانی به یک درم ابتیاع کردی و فردا به هزار دینار نتوان بجستی و ندانی که پسین فردارا به معاش به چند صد هزار درم نیاز باشد و اینگونه اندیشه مشوش داری و کذا و کذا سردفتری را به طعنه بگفتند که بسا خوشا بحال شما جماعت سردفتران که از دینار و درم بی نیاز و مستغنی باشید و تحریر های بسیار به خزانه خویش پنهان دارید . سردفتر بگفتا : بسا خوشا بحال شما جماعت تاجر که هردم هر دینار ما به هزار بیشتر بستانید و بر اجارت و بهای اجناس فزایید و مردمیان بی خبر ند و ندانند که خزانه شما پنهان دارید و کیسه ما عیان بینند . تاجر را از سخن سردفتر سختی افتاد و بر قیمت اقلام همی افزود . و سردفتران را بعضی بخصلت تاجرند و بعضی به کسوت عالم قانع و بعض دگر را از جنس ایندو ، آن کس که به خوی تاجری باشد خود درم بخزانه پنهان دارد و دار قلم به دینار دنیا نا انگارد و در آسمان سردفتری ستاره ای بي فروغ باشد .که به چشم غیر مسلخ نیاید . و آن کس که به سرشت دانش اجین و قرین باشد چون به آداب ادب مجهز گردد و سره از ناسره ممیز دارد و دقت در صحت اسناد رواکند عافبت تکه نانی به عاریه گیرد و ثبات دفتر ، خویشتن گمارد و تواب از جامه فاخر سردفتری به گوشه سلوك كند . و آن سیمی را ذات تاجر و عالم بقسمی باشد ، قسمی را بترفند معاش بهر ارتزاق به کیسه افزاید و قسمی را از باب شوکت و صلابت سردفتری آداب ادب نگاه دارد و فرمان نامه سردفتری را پاک خواند ، هم چشم حزم دارد هم دیده تمیز ، هم دست دهش ، هم خوی کنش که به عالمی دینار عیال تامین کردن کجا توانستن و بی داد و دانش الم رستگاری کجا ایستادن واين دو ضد ، هردو بكار بندد كه دنياگذاري را هرگز با عقبي مداري برابر نباشد و حب دنيا و آخرت در يك دل نگنجد و عاقبت كسالت بار آرد و ذهن را خمودي افتد . پس درويشي بگفتا كه حب رزايل را دفعتا از دل بر كندن بايد و نه تدريجا . و اين اراده سخت باشد بشر را كه چون خوي به دنيا گرايد و محبت دنيا پرورد به يك لحظه توجه به يزدان معطوف كند و از غير بشويد و ترك ماسوي الله كند وبرزخ كه گويند همين باشد كه بعض اندر افتاده اند و نداني از هر زجرتي سخت تر باشد چه اينكه دوزخ را تكليف معلوم باشد و بهشتي را نيز مقصد مشهود ليك برزخي را تعليق ارادت است وتعلق به ندانستن از عاقبت . و اين يكي به جامه سردفتري نزديك تر باشد كه هم سند باز زند و هم توبه درگاه حق به ندامت از باب نياز به رفع معاش و خوردن لقمه ناني و كاسه اي آش سر بسايد و الله اعلم مافي الصدور . و خداي عفور داند كه اين سومي را در جمله حرفه آدميان زياد باشد و اين خصلت به سردفتران محدود نگردد .ليك چون آفتي به زراعت اندر افتد كلما به وقتي تباه كند و اين باشد كه آفت كرده مردميان دامنگير سرزمين بشود و جمله شهر بسوزدو نيكي را به كنجي خوارو محجور. و كار بلاد همچنان راست نگردد و قانونها و قانونگذاران به عقده تعصب و ناداني به قيامت باقي و بهلاك اندر . يكي آفت چو بر مزرع بيفتد به وقتي جمله مزرع خوار دارد چو مردم را به زشتي كار آيد بلادي را بعلت نار دارد يكي از رنج بي رزقي بنالد يكي حالي نگون و زار دارد يكي بر تخت شاهي حكم راند يكي را طعمه در منقار دارد يكي را درد بي درمان فتادست يكي تشويش بر افكار دارد مگر فضل خداوندي بدارد كه جان را مركز پرگار دارد اميد از ناجي يزدان بريدن نشايد خامه را هشدار دارد يكي سر دفتري در بلخ آمد ز او بس شكوه هاي تلخ آمد كه ما را ني به دنيا بخت آِيد ز عقبي را زكسوت رخت آيد زگيتي جملگي در هيچ افتيم به دينارو درم در پيج افتيم نه از مستي به دل رامش گزينيم نه از نامردمان سازش بگيريم به حكم حاكمان محجور گشتيم به فرماني به ناگه كور كشتيم خداوندا روا مپسند ومگذار به سردفتر فغان و ابتلا را |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 17:30 اندر خيانت به زبان پارسي
(( منشور حقوق بشر كورش ، نگهداري موزه بريتانيا )) اي خداوند قلم ايمن بدار از زبان پارسي تازي نگار مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌآورده اند كه چون تازيان به سرزمين ايران تاخنتدي و شهر ها و ابادي ها به جنگ بگرفتي ، جمله بزرگان و دليران اين بوم بكشتند و زنان و كودكان به بردگي و اسارت بردند از جمله شهربانو دختر يزدگرد پادشاه ساساني و وي را در عربستان بفروختند و از راه انقاذ به مدد حق حسين بن علي اورا بخريد و به همسري گزيد و كس گفت مرا كه هميت ميبود كه وي آزاد ميكردي به همراه نديم و ملازم نزد مادر و ديار رهسپار ميكردي كه رسم جوانمردي اين باشد و الله اعلم كه معصومين را خطا نباشد و ما علم بر روش نداريم .و نيز آورده اند كه ايرانيان را زبان و خط بگويش و نگارش ميبود و آن را پهلوي گويند و جمله دانش داران و دانشمندان سرزمين بدان گويش سخن گفتي و انديش بنگاشتي و نيز پيمان نامه ها ي زمين و مزارع بدان خط .ليك تازيان را چشم تسلط بود بر پارسي و يك تسلط آن سخن بتازي گفتن و پهلوي زبان سر بريدن و غيض كردن تا آنجا كه دانايان خط و سواد بكشتند و بي سوادان زارع جزيه ستان مسلمان كردند كه مباد سخن پهلوي قلب پارسيان بيدار نگه دارد و تازيان را دست تطاول كوتاه كند و فرق است ميان اسلام تازي و تازي مسلمان .پس كتابخانه ها بسوختند و موبدان داناو آموزگاران پهلوي بكشتند و از ديار راندند و اين شد كه رفته رفته زبان پهلوي چون آتشگاه نطنز به خاك شد و ريشه پارسيان هلاك . در تاريخ آورده اند ( عبدالحسين زرين كوب در کتاب دو قرن سكوت (۱۳۳۶)، درباره کتابسوزی اعراب در ایران می گوید) ... )) شک نیست که در هجوم اعراب بسیاری از کتابهاو کتابخانهٔ ایران دستخوش آسیب فنا گشتهاست . این دعوی را از تاریخها میتوان حجت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید میکنند. با اینهمه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند. این تردید چه لازم است. برای عرب که جز با کلام خدا هیچ سخن را قدر نمیدانست کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد میتوانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. تمام شواهد نشان میدهند که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی ماندهاست فایدهای نمیبردهاست. در این صورت جای شک نیست که در آنگونه کتابها به دیده حرمت و تکریم نمیدیدهاست. از اینها گذشته، در دورهای که دانش و هنر به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بودهاست، با از میان رفتن این دو طبقه ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتابهای آنها باقی نمیگذاشتهاست. مگر نه این بود که در حمله اعراب، موبدان بیش از هر طبقه دیگر مقام و حیثیت خود را از دست دادند و تار ومار و کشته و تباه گردیدند؟ با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیدا است که دیگر کتابها و علوم آنها که بدرد اعراب نیز نمیخورده موجبی برای بقا نداشت.)) و تازي خاك ايران در سر آرزو كردي پس به آرزو رسيدي . و چون زبان تازي و بيگانه به تعصب شريعت قرين و ملازم گشت زبان پارس را از تاخت تازي حزين گشت و خداوند داند كه نيايش ذات فروزانش به سخن نباشد بل به دل باشد بل به روش و رفتار و تازيان اگر انديش شريعت محمدبن عبدالله (ص) در سر داشتندي كي به جبر زبان خود بر مردمان پارس تحميل كردي و ناموس پارس به اسارت بردي كه مگر مسلمان كنند مجوس را و اين از خرد و سيرت قلبي دور باشد ومحمد(ص) نيز اگر زنده بودي در نبرد جلولا ( جنگ حمله اعراب به ايران ) چنين نخواستي . (( عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان، گريختکان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهاي برده فروشي اسلامي به فروش رسيدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ي بسيار بر جاي نهادند)) پس دوست پاك منشي به دفترخانه اندر شد زبان بگلايه گشود كه زبان اسناد شما سردفتران جملكي تازي است و فهم ما سخن بفارسي سخت رود چه رسد به تازي و چون مارا توان زبان تازي نباشد كجا حق خود را آگه شويم و به نافهمي امضاء سند نماييم . گفتم : راست گفتي يرادر كه مرا نيز از اين كاستي در عجب است و دست من كوتاه باشد كه غيرت شارعين و منصب عاملين اگر چنين سخني شنود كنند زبان فارسي معرب شده حقير را به هم دوزند و تكفير خوانند . چون شيوخ الاسلام و فقه الامم به كثرت منابع عربي اندر افتد لاجرم زبان قانون اسلام به تازي راندي و پارسي را مجوس دانستي و تازي را عزيز و در روند روزگار فراموش كردي كه ما پارسي زبانان نماز خوان يكتا پرست بوده ايم و از جبر تازي سخن پهلوي باختيم و ايراني را پارسي بايد و چه ميشد اگر معناي اسقاط خيار غبن ولو فاحش ووالغبن في اسقاط الغبن و نام عقود و معاملات ( مصا لحه ، مساقات ، بيع ، مزارعه ، نكاح و...) و جمله عبارات تازي فقهي ، بپارسي برگردان شدي و فهم آن آسان . و الله اعلم ![]()
( نقشه سرزمين ايران در دوران ساساني ) هر كسي كو دور ماند اصل خويش بازجويد روزگار وصل خويش عاقبت اين ملك را گو اصل نيست از بيانش صحبتي بي وصل نيست چون بخنجر گردن موبّد زدند دانش و فرهنگ را گو بّد زدند كيش مسلم ني به خط وي بود بل به سير و خلق و خوي وي بود بر زبان پارسي تازي نشست واژگان را جملگي سازي نشست مردمان از ترس تازي بي زبان بر سخن راندن به هر كويي نهان پهلوي را نطفه اش بر كنده اند واژتازي بر سرش افكنده اند كاش روزي معجزت آيد پديد رفته ها در آشكار آيد بديد بهر كاوش سوي اصل خويش باش منتراني شو زدل درويش باش بر سند از واژگان ايران نگار پهلوي را خامه در امكان بدار از سخن تازي ببايد سوختن بر زبان دل نيايش دوختن اي خداوند قلم ايمن بدار از زبان پارسي تازي نگار |+| نوشته شده توسط مجتهد در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 19:1 در باب نگارش اسناد عادي
در باب نگارش اسناد عادي
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ (282- بقره) اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر گاه به وامى تا سررسيدى معين، با يكديگر معامله كرديد، آن را بنويسيد. و بايد نويسندهاى (صورت معامله را) بر اساس عدالت، بند 89 مجموعه بخشنامه هاي ثبتي : مداخله و مباشرت دفاتر اسناد رسمي در تهيه و تنظيم قولنامه عادي خلاف شئون سردفتري و ممنوع است . العقود تابعه للقصود وچون اراده متصل باصحاب عقد باشد و سالم جاري وساري گردد بعقد معهود ، حاكميت آن برعقد قاطع است و اعتبار آن به سخن شارع واجب الا به مصلحت عموم مردم يا مخالفت شرع ناب كه در اين قسم ارجح بود صلاح عموم بر نفع اشخاص و صلاح شرع بر عقل ضعيف ناس . وچون سردفتر بر محضر بحكم كاتب بالعدل نشيند .از هر جمعيتي به دفتر خانه حاضر شوند و خواست هاي خويش به سردفتر عرضه دارند و در مشاورت سردفتر امور خويش عالي . ازيراك انديشند كه در هر معاملتي وشراكتي ، عدليه قسمي مقررداشته تا اسناد بطريق رسمي تحرير شود و حقوق رعيت به اكمل نظر تامين .ليك سردفتر را از توافق خلق بهر معاملت دست نگارنده كوتاه است و نيست قلم اورا جز اسناد رسمي كه بحكم قانون ثبت اسناد واملاك مستند بسند رسمي باشد و يد سردفتر در اين قسم راه بجايي نبرد . و بلاد را از هر آفتي بحكم ضرورت ، دفع خطر واجب و يك آفت بر روح بلد انجام امور مهم بدست نا اهل امر است و اين در ولايت محقق شده و اسناد عادي و معاملات خلق بدست مشاوران املاك كه تهي زعلم حقوق وعقودند نگاشته گردد و مزيد تالمات آتي كه چون علم عقود ندانند اصحاب معاملات به اسفل سقوط رسانند و اين علاج نپذيرد مگر به يد كاتب بالعدل . خاصه كه در اين آفت ، بهر اجرت گزاف ، خلق رابسختي اندازند و بطمع اجرت گران دو دستي اسناد عادي چسبيده و سردفتر از خدمت محروم دارند . وخدا داند كه متوليان اسناد وسردفتران چه كوشيدند بهر علاج و راه بجايي نبردند و سمبه مشاوران املاك پر زور و بود و بهانه بر مصلحت سياسي بلد گفتند . و عقد مشاركت در بناي املاك ومسكنت خلق نيز بر همين طريق آفت باشد .و دزدان رعيت در پناه اين آفت ، مسكن نساخته ، بيت نامعلوم فروشند و پيش پيش مال رعيت بيغما برند و از انظار پنهان شوند و خوي كلاهبرداران جري كنند كه بيم تجري رود در اين آفت . و صالحي بايد كه اين نقصان راست كند و بجهد وجهاد تحرير اسناد عادي به كاتب بالعدل سپارد انشاءالله . و درباب عقود غير معين نقل بسيار است و اين نيز اقوال تحليل مختلف ، بعضي عقود احصاء بقانون را برشمرند وغير ان معتبر ندانند و گروهي هم عقود قانوني برشمرند هم توافقات و تراضيات بين اشخاص را و روح زمان ،موسوي جنت مكان در كتاب تحرير الوسيله اين عقود عادي و غير معين به قانون را در جواز دانسته و تابع عقود لازم داند و به مثل به عقد بيمه اشارت كرده و بر مصلحت بلد تجويز آن لازم داند . واين تجويز از بهر ايمني و صلابت علمي به دست علم خوانده بايد تا اسباب تكامل وصعود گردد نه اسباب نزول وسقوط . |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 15:11 شبي در طبرستان ...
شبي در طبرستان ... شبي در سرزمين طبرستان با جمعيتي حاضر بودم . چون طالع به مدار عقرب ، ميان اسطرلاب غلطيد مرا مصاحبت آن جمع خواستن گرديد چنانكه يك به يك بر آنها حاضر شدي و خبر از چوني مايه و تحرير و كار نبايد كرد ه شده گرفتم . پس هر كس را درمي يافتم از جبارت و نحوست روزگار دستي جند به نبايد ها زده بود و فرمان نامه سردفتري را مكدر الاحوال كرده به پنهان اندر بود . ياد آمدي كه اين جماعت را اگر چه خلاف راي قانون قلم زدي و اسناد باز گذاشتي و چنين و چنان كردي ليك حرجي نيست كه جمله مفلس بوده اند و حال به درمان مفلس عادت بمبتلاء و المفلس في امان الله دوستي گفت كه تورا اي صفر نويس احوال چگونه باشد؟ . اورا گفتم ، ما را نيز چون شما حرجي نباشد . گفت چگونه ؟ گفتم مارا كه از نحوست چرخ و فلك مستي و لايعقلي در سر افتاده و ارادمان قوت باخته و مسلوب شده چگونه مجازات باشد كه مستان عقل بريده را ، رفتار از سر مسلوب الارادگي بخشش بايد . پيري درنا در جمع حاضر بود و گفت پس جملگي اندر فتوي توييم . چون وقتي بگذشت يار طبرستاني را گفتم كه اي برادر شب عن قريب به نيمه رسد و شكم بي مروت زبان در حلقوم ببلعد طعامي چند كجا باشد كه اين گرسنه را خفه كند . گفت : يا صبور باش و لب ببند و گوش به مجلس اراده كن يا آستين بالا زده به دريا شو خود ماهي بطعام گير . چون اين بشنيدم لب دوختم تا قوت من از غيب اندر شود كه مستان را شيوه چنين است . في ليل خورداد |+| نوشته شده توسط مجتهد در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 14:45 اندر حكايت دليري ...
اندر حكايت دليري ...
آورده اند که در روزگاران ديرين دلاوری از سرزمین جنوب در برابر هجمه بیگانگان بريتانيا همی ایستادن کردی . چون بیگانه پای در خلیج پارس نهاد ، چشم آز به خاک ایران دوختندي و قصد ورود کردي پس کشتی ها و ناوگان دريايي ، به ساحل لنگر انداختی و ايرانخاك رادلیری مانده بود تنها که به اندیش در رای مدافعت کردی و پای به باروی بلندی بستی که از ان بلندا سینه ستبر نمودی وعشق میهن به جان خریدی . باری چون کشتی بیگانه را پرچم افراشته ديد تير غيرت بر كشتي كوفتي و کس بیرون آمدن نتوانست از كشتي تا ساعت ها مگر بهلاكت خويش و همه ارباب کشتی درمانده گشته انگشت چه کنم به دندان گزیدند سرلشکری از كشتي سواران گفت: چون باشد كه جمله ساكنين اين ديه ترس انديشيده گريخته اند ليك يك كس به تير غيرت امان ما بريده وداند جان شيرين بايد شستن وايستادن اراده كرده پس به دستور بارو را به توپ بستند و آن جسور مرد را در خون غلطاندند و پاي در خاك ديگري نهادند . چون كشتي سواران دشمن ميهن پرست را بدان حدت در جسارت و شجاعت يافتند از سر مروت و دلير نوازي آداب لشكري بجا آورده تن خون خفته ميهن پرست به گور سپردند باحترام و ادب كه شجاعان را گرچه سرانجام ،مرگ آغوش گيرد ليك عزت و شرف از وجودش خروش گيرد و اينگونه باشد كه دشمن نيز بر وجودش نماز گذارد و اين قصه بزرگي گفت مرا و اشارت به احوال سردفتري نمود كه ديرينه از مجالست و محاورت او بهره بردم .و چون سردفتر را به كمال زكاوت و درايت يافتم اورا گفتم، تو را كه از دانش و كوشش مستغني باشي و سخن به بهترين كلام و صلاح مزين داري چرا آستين همت بالا نزني و ناراستي و اشتباه قانون ثبت و اسناد به راي دانشمندي درست نكني و چون باشد كه به تحقير به ناصحين و خير انديشان نگري ، صواب نيست كه قدم به ميان نهي و در عِرق داد بخروشي . سردفتر برافروخت و گفت : اي عزيز تا كام در جواني شيرين داري عقل در گرو زبان خام داري و نداني كه سرانجام زبان خام بريده باشد و انديش در نيام خميده . پارسايي پير چون مكالمت ما بشنيد گفت : مصلحت انديش گيتي دار منسب دوست را با دليران هم زباني سخت بي طاقت بود چون شجاعان تيغ در ميدان غيرت بركشند مصلحت انديش را در كارشان آفت بود با زبان طعنه از خامي سخنها رانده اند تا كجا دانند پيران ، پخته شان عادت بود چون برندي راه هر مرد دليري ميزنند عاقبت فرمانشان كوتاه و بي رايت بود و اين بگفت و برفت . و سردفتر مصلحت انديش افروخته ، به نگاه خامي در من نگريست و ندانست كه در انديش من چه باشد .و كرسي منسب خود را در عقل مصلحت انديش بايستن ديد و دانش داشتي ليك شرافت دليران نخواستي و بيم نقصان دينار ديدي و شجاعان در نطفه خفه كردي و تند روشي نمودي . به مقامات جهان ديده نشايد بستن كه شجاعت ببرد ار سر خير انديشي و نيز چون به من خواهي ( منيت ) در افتي هاي وار مصلحت انديشيت هيهات وار نيش زنبودي چو ماران بيني اش سنگ را كوه هزاران بيني اش عاقبت انديش كرسي دوست چيست ؟ بزدلي مغرور اندر پوست نيست لاف پيري ميزند با تجربت طعنه خامي ميزند با مرحمت |+| نوشته شده توسط مجتهد در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 17:13 |






