|
سردفتری در خواب دید که اوراق نیم برگی را پاره کند و اوراق یک برگی را همی جَوٍَد. تعبیر از معبر خواست . معبر گفت : تعبیر تو آن باشد که تا خرقه سردفتری بر تن تو ست لحظه ای از فکر اوراق خلاصی نیابی
|+| نوشته شده توسط مجتهد در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 20:5 حکایت
![]() سردفتری رادر بیابان با70الاغ دیدند که بر هر الاغ صد دفتر جاری حمل کرده. پرسیدند این همه دفتر را کجا بری گفت : برای حاکم . گفتند : حاکم را چه حاجت به این همه دفتر . گفت : حاکم را حاجت نیست خزانه را حاجت است . گفتند : مگر خزانه را دفاتر تو حاجت است . گفت : اگر نبودی بابت هر دفتر 50.000دینار نگرفتی و دخل دفاتر غارت ننمودی . |+| نوشته شده توسط مجتهد در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 19:57 تحریر دفاتر
سردفتری را در شهر چوب زدند و سوار بر خر همی به گرد شهر گرداندند . حاکم این صحنه از دوربدید و گفت اورا نزد من آورید .حاکم گفت چه کردی که چنین شدی ؟ سردفترگفت : چند سالی است که تحریرمان ثابت است از بهر نجات خویشتن و عیال و برای خلاصی از بدهی هایم بجای یک سکه دو سکه گرفتم و گمان بردم که شاید حاکم فراموش کرده است و کمی تحریرمان از نسیان حاکم است . زیاد گرفتم که شاید تورا بیدار کنم. وانگهی مشتری بانگ زد که تحریر زیاد ندهم ، گفته اند یک سکه شود و بیش ندهم . لاجرم گلاویز شدیم و از بخت سیاه من ، او برادرزاده قاضی شهر بود . حال ده سکه به شاکی دادم تا رضایت دهد و مجوزم ستاندند . آبرویم بریختند و حال سوار بر خر ار ار تورا شنوم. حاکم قصه بشنید و دستور داد تحریر سردفتران را کم کنند . باری روز دیگر با سردفتر دیگری چنین کردند . حاکم متغییر شد و سردفتر دیگر را نزد خویش بخواند . او را گفت : مگر سرگذشت سردفتر اول را ندیدی . گفت دیدم حاکم گفت : پس چرا چنین کردی سردفتر گفت : تا نزد حاکم حاضر گردم و تورا علاوه بر بیماری نسیان به مرض جنون نیز خبر دهم . |+| نوشته شده توسط مجتهد در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 18:18 از طرف همكار آذري زبان
تاپيلمادي بير چاره سي كونلومون سوزولدو گوزومون ايشيقي گئتدي نه مال قالدي نه حال قالدي نه ده يار يئني دفتر آچان مني چوخ اوتدي گولدي احواليما دوستوملا اغيار *** من آچماديم دفتريمي هركسه قولاق يومدوم آلداديجي هر سسه هئچ اولويه سند وورماق هوسه دوشنمه ديم، منده هئله شرف وار *** بيري دئدي: عورضن يوخدي يازاسان بيري دئدي : يازاجاقسان ، تازاسان بيري دئدي : اولمايا سن آزاسان ؟ من آزماديم يوكسلدي منده ووقار *** ديل آغيزدا ديننمه دي ، آليشدي گوز گورنده ، گورمه ماقا چاليشدي دوز يولوندان ايري يه بير قاريشدي چوخو چاشدي اولانمادي" رستگار" *** "هاراي" چكيب چوخ آدامي چاغيرديم دوز " ايلقاري" قولاخلارا باغيرديم چاره سيز- آن بولود كيمي ياغيرديم منده شيمشك، منده دولو ، منده قار *** تاپيلمادي سوندا كونول چاراسي درماني يوخ سردفترين ياراسي الده يوخدو بيرقيراندا پاراسي ائل ايچينده يالقيز قاليب آغلايار ائل ايچينده يالقيز قاليب آغلايار. ************************************ ايلقار هاراي |+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 10:29
مناظره سردفتری در دیاری سند باز میزد سردفتری که زند باز در قفا بهتر زبازرسی زند تیشه با جفا باری بازرس آمد . سردفتر گفت : در این محضر چندی قوت خورند و معاش همی کنند .اگر چشم اغماض بر صفحه مکدرمان نبندی جملگی بی قوت و روزی مانند . بازرس گفت : روزی رسان خداست برادر که حق فرمود نحن رزقناکم . چنانکه عیسی بن مریم میگوید پرندگان را نگاه کنید نه دانه می کارند ونه درو میکنند ولی روزی آنها میرسد . سردفتر گفت : آری لیکن امیر مومنان توصیه به تلاش و همت برای کسب روزی نموده است . بازرس گفت : آری ولی نه تلاش حرام سردفتر گفت : مگر نه اینکه در شرع ،شارع فرمود ، سارق مضطر را حد ساقط است . چه فرق است میان سردفتر مضطر و سارق مضطر آیا پسندیده نیست که حال دریابی و قیل و قال رها کنی . بازرس گفت : نعاذبالله که فتوی میدهی ای خبیث سردفتر گفت : فتوی من ندهم شکم گرسنه دهد که معصوم فرمود کادالفقر ان یکون کفرا لیکن عقل ناطق فتوی داد که عیال و فرزند را بی طعام نگذارم کلما حکم به العقل حکم به شرع بازرس گفت : اگر راست گویی که صواب در آخرت دهندت ، اگر هم تعرض کردی تعزیر شوی سردفتر گفت : ای برادر نشنیدی که رحیم فرمود : والعافین عن الناس و الله یحب المحسنین بازرس گفت : به خدا توکل کن که خدا بهترین تکیه گاه است سردفتر گفت : میکنم اما بزرگان گفته اند با توکل زانوی اشتر ببند باری بازرس قلم از جیب برون کرد و گزارش تگاشت . کار بشد و سردفتر مایوس منعزل آن که مرا اینچنین لب به سخن بازکرد ناله جان را حزین در قلم آغاز کرد جامه سردفتری بر تن تو دوختند در دو جهان بعد از این کام و زبان سوختند بازرسان طعمه اند طعمه افگار خویش طوف تورا کرده دل ، نفس به انکار خویش گر تو حکایت کنی بازرسان چیستند ؟ لطف سخن برده ای گو به جهان نیستند رخت بقا میزنیم ، جان به جفا میزنیم محضر اسناد را رنگ صفا میزنیم ساحته ینبغی رحمتنا فی الشفاء جمله سردفتران در طلبش فی البقاء |+| نوشته شده توسط مجتهد در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 22:26 |



