|
اخلاص
![]() مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم؛ گفت: برای چه، پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.
|+| نوشته شده توسط مجتهد در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 11:19 قوقولی قوقو...
قوقولی قوقو
نترس شیرعلی تورو نمیگم توکه اون بالا بالاهایی دست کسی بهت نمیرسه .کلی مشتی ممدلی دورت نشسته که تا عطسه کنی صلوات ختم کنن . لطفعلی هم که اینقدر زور مهربونی و دل سوزیه سردفترارو زد که آخرش رای اورد و توآبادی عضو شورای حامیان سردفتران ده شد . خدمات قضایی هم واسه بازنشسته ها ده بالا شد . کی میدونه چرا شنل قرمزی قهر کرده رفته خارج ؟ ؟ . از دور که با دوربین شکاری صندلی های ریاست ده پایین رو میشمردم شمارش از مردای تو صف ایسگاه آبادی بیشتر بود . تا سوت زدن همه رو صندلی ها نشستنو یهو کلی جنتلمن بی صندلی موندن و واویلا ، یه شیخی از اون دور دادمیزد، های بابا ،بالا غیرتا سنی از من گذشته پاشین من بشینم پام درد میکنه ارتوروز دارم. دست آخر صندلیا که پر شد وضعیت ده فرقی با پارسال نکرد فقط جوجه تیغی ها رفتن پی کارشون و روشنفکرا قدیمی و کهنه سربازای پشت خاکریز قایم شده یه چند وقتی جلسات خیلی محرمانه میذاشتن . خداخیرت بده خیر علی ... فصل انتخابات شورای ده پایین تموم شد و همه منتظر وعده های انتخاباتی عشقعلی بودن که یهو قیمت خر بالا رفت و خریدو فروش خر نحسی گرفت . پاسگاه ده هم این روزا به سردفترا آبادی گیر داده بنچاق خر تسجیل نکنن وگرنه حبسی داره . اینگاری خدا غضب کرده به ده پایین . گفتم غصب یاد شیرعلی افتادم که پرونده مالیشو خیلی اتفاقی تو یه سبزی فروشی سرگذر قاطی روزنامه ها دیدم و برداشتم خوندم . طفلی هم خودشو پیر کرد هم عاقبتشو خراب . آخه میدونی خیرعلی جان شیرعلی ارادت خاصی به ده بالا داره واسه همین زیاد میره اونجا زیارت ده بالاییا . ده بالاییام هواشو تو انتخابات داشتن . بالاخره بده بستونه دیگه ما که سوات سیاسی نداریم میگن دیفلوماسیش زیاده . راستی خیرعلی جان شنیدی میگن زن کدخدا ده بالاییه، راس میگن ایناباهم وصلت میکننا آخه شیرعلی هم باجناق مش حیدره که رییس پاسگا منطقیه ماس . من دیگه نمیفهمم دعوا سر چیه وقتیاینا فامیلن باهم . خیرعلی وقتی این حرفاروشنید دست منو گرفت و گفت بچه جون تو که جیریقی نداری دومت که به جایی وصل نیس این یه ذره زبونتم ببرن خفه خون میگیریا . گفتم شیرعلی راس میگی بیا باهم همین گل یا پوچمون و بازی کنیم که ناگهان خروس خیر علی پریدو خشتک خیرعلی رو نوک زد . خیرعلی هم با فریاد لگدی به خروس زدو خروس قوقولی کنون دووید سمت باغچه . تو همین حین شیرعلی وارد شد، خیرعلی هول کردو گفت بخدا شیر علی من هرچی به این بچه میگم شیرعلی مرد خداس و مرد صدیقیه خدمتگذاره آبادیه به خرجش نمیره که نمیره ...
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 20:40 شبان وادی ایمن
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد, که چند سال به جان خدمت شعیب کند
یا مقبل التوبات و یا ساترالسیئات ، شبی سر به دامن اندیشه فروهش که رب عالمیان از شدت رحمت خود محبت مشتاقان چه شعله ور کرده است که یاحبیب قلوب المشتاقین . و هرلحظه چون اوقات عمر از انبان جان فوت شود و وقت سر دفتر به اسناد اینچنینی و انچنینی گذرد صواب نباشد که از خاطر یار خود غافل باشد وشکر خدانکند . که شکر نعمت نعمتت افزون کند . لیکن جمعیت سردفتران هرروز به امتحانی مبتلا شوند که رب قادر انسان را به زیادت مقام چنین ابتلا دهد از باب رحمت اینار به گروهی خیر اندیش صلاح جو ابتلا داده است . بقول دوستی تجاهل العارف الانتظامی . القصه حکایتی یاد آمد روزگاری در بلاد بنگال کشتی پوسیده و فرتوتی به ساحل کناره گرفته بود و ناخدای آن به رسم شکر سرعبادت به تعظیم حق آغشته بود و در طلب رزق خود دعا کنان مشغول ذکر حق . از قضا توشه ای بمقصد بلاددور انباشت و راهی دریا شد . در راه طوفانی مختصردرگرفت و کشتی بتلاطم افتاد . ناخدا اندیشید که چون برسم امانت باشد کشتی پوسیده را هلاک کند یا توشه انبان را غرق دریا کند و کشتی بسلامت برد. بلد راهی به کشتی حاضر بود و گفت ای کشتی بان اگر توشه به دریا نیفکنی خود نیز به کشتی هلاک شوی پس تاجیل از چیست ؟؟پس توشه ها به دریا زدندو جانها به سلامت بردند . پس یا باید سردفتران متشبه به توشه قصه را به دریای طوفان اقتصادی سپرد ویا باید در کشتی پوسیده مدیریت اقتصادی ،کل کشتی پوسیده برنامه های اقتصادی غرق شد . پس پیری بغایت دانا و پیراهن تجربه به تن کرده قصه اسناد خودرو برایم چنین گفت که ای برادر اسناد خودرو در دفاتر اسناد قصه نان خوردن جمعیتی است که از روزگار تقدیر به بیکاری مخفی گرفتارشده واز دلالی خوروها نانی به دندان زن وبچه دهند . صافکار ونقاش و بیمه گذارو بیمه کننده و ماشین فروش پرخیل و سپاه همگی در کارند تا نانی خورند به شکر. ای پسر دانی که چه خماعتی در این کارند و چون ناتوان از کار سند شوند چه مکافاتی افتد . اوراگفتم ای پیر عزیز اگرچه بیانت ثواب است اما دل و ذهن مارا به اندیشه اش کباب که راهنمایی و رانندگی سر از دست جماعت ما برندارند و به کلام غیض سخن رانند . ما را چه قوت و رزق مردمان که اگر صلاح مملکت راست بودی و مدیران به تجربه برنامه گذاشتی دعوا سر عایدات اسناد خودرو دنیا و اخرت سردفتران و انتظامیان بهلاکت ندادی . سرفتران در اندیشه درامدند و انتظامیان در اندیشه همین و مردمان بی خبر از هرکجا گهی به گیشه تعویض پلاک سند سبز مالکیت گیرند و گهی ز سردفتر بنچاق مالکیت . شبان وادی ایمن گهی رسد مراد که چند روز به جان خدمت شعیب کند .
|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 11:14 |



