شبي در طبرستان ...


شبي در طبرستان ...




شبي در سرزمين طبرستان با جمعيتي حاضر بودم . چون طالع به مدار عقرب ، ميان اسطرلاب غلطيد مرا مصاحبت آن جمع خواستن گرديد چنانكه يك به يك بر آنها حاضر شدي و خبر از چوني  مايه و تحرير و كار نبايد كرد ه شده گرفتم . پس هر كس را درمي يافتم  از جبارت و نحوست روزگار دستي جند به نبايد ها زده بود و فرمان نامه سردفتري را مكدر الاحوال كرده به پنهان اندر بود  . ياد آمدي كه اين جماعت را اگر چه خلاف راي قانون قلم زدي و اسناد باز گذاشتي و چنين و چنان  كردي ليك حرجي نيست كه جمله مفلس بوده اند و حال به درمان مفلس عادت بمبتلاء و المفلس في امان الله دوستي  گفت كه تورا اي  صفر نويس احوال چگونه باشد؟ . اورا گفتم ،  ما را نيز چون شما حرجي نباشد . گفت چگونه ؟ گفتم مارا كه از نحوست چرخ و فلك مستي و لايعقلي در سر افتاده و ارادمان قوت باخته و مسلوب شده چگونه مجازات باشد كه مستان عقل بريده را ، رفتار از سر مسلوب الارادگي  بخشش بايد  . پيري درنا در جمع حاضر بود و گفت پس جملگي اندر فتوي توييم .

چون وقتي بگذشت يار طبرستاني را گفتم كه اي برادر  شب  عن قريب  به نيمه رسد و شكم بي مروت زبان در حلقوم ببلعد طعامي چند كجا باشد كه اين گرسنه را خفه كند . گفت :  يا صبور باش و لب ببند و گوش به مجلس اراده كن يا آستين بالا زده به دريا شو خود ماهي بطعام گير .

چون اين بشنيدم لب دوختم تا قوت من از غيب  اندر شود كه مستان را شيوه  چنين  است .


في ليل  خورداد 


|+| نوشته شده توسط مجتهد در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 14:45