|
بخشی از تاریخ و خاطره سردفتران ذبح شده
العَدلُ قِوامُ الرَّعِيَّةِ و جَمالُ الوُلاةِ . ( غرر الحكم : ۱۹۵۴ ) در روزگاران دور ، خیلی دور عهد آقا الکساندر خان بوق السلطنه اصل میلانی در منطقه البروج منحوس زمین قبل از عهد اختراع فحش و ناسزاها محاوره منطقی ، زمانیکه انسان برای فهماندن منظور خود ناچار بود با ابزار خاص و خشن به سر مبارک طرف مقابل سنگ پرانی کند سردفتران خاصی بس زر اندوز و نامرد میزیستند . در آن ایام نوباوگی بشر و خفقان بیداد، حرفه سردفتری بعد از شکار حیوانات وحشی و جنگ با دشمن استکبار بی حجاب، حرفه سردفتری گاهی شغل آبرومندی بحساب میآمد و طبق اخبار و روایات متواتر از شخص اول قبیله آدم خوارها و نیز رهبر جان برکفان جنگل های آمازون تا دربانان و پاچه خواران مجالس شور قسطنطنیه و نیز هم دفتر امور ویژه پناهندگان قطب شمال همه و همه هر چیزی که میخواستند بخرند و بفروشند را به دفترخانه میبردند و به دفترخانه میرفتند الله اعلم . در دوره عصر یخبندان آن زمانها که کار سیر کردن نانخورها سخت شده بود و اقتصاد قبایل متدین دگر همنوع خوار به خوبی نمیچرخید. بزرگان و دانشمندان آن زمان، دلسوزان جمعیت هلال اصغر و نيز هم کاشف عنصر اورانیوم غنی شده هوشمند غرب شناس تصمیم گرفتند اقتصاد لجام گسیخته درحال پیشرفت هسته ای به نقطه جوش رسیده را کنترل کنند . بنابراین تصنیم برین شد تورم را مهار کنند تا یخبندان کل سیاره محکوم به تحریم و فنای ابدی را درین کهکشان یکجا نبلعد . بعد کلی بحث و مشاجره تصمیم گرفتند عده معدودی سردفتر و دفتریار و کارمند بخت برگشته ی دست بسته و چشم بسته و البته دهان بسته را در میدان شهر میلان ایتالیا مرکز عبادت آن زمان( که به نوعی مصلای آن دوره که آن زمان معروف به میدان شوش آب منگول ایتالیانو بود) جمع کرده و بعد از ناسزاهای با قصد قربت آنها را دسته جمعی با یک لگد در چاه فاضلاب نجسی همان حوالی دفن کنند تا به تاریخ بپیوندند . اینجا بود که فحش دادن خصوصا فحاشی و تحقیر سردفتران اختراع شد و بعد ها بعنوان نماد مبارزه با ثروت اندوزی به قشر زحمت کش جامعه معرفی شد . از فردای آن رو تمام مشکلات سیاره حل شد . زمین آرام گرم شد و یخبندان به پایان رسید و ایمان مردم قوی تر شد . صدقه ها دادند و برای تشکر از این اقدام خداپسندانه نمازهای قضا هم بجا آوردند . یاد خاطره مهربان دلسوزان و دلواپسان را گرامی میداریم و برای مرتکبین این امر بی بدیل بقایی مستدام و صراطی مستحکم و آبرویی الهی مسألت مینمایید. خدا بر عقلشان بیافزاید . الصواب الی طریق الماب.
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱ و ساعت 17:44 در انواع برنج خانه جناب بیل گیتس و خاله خان باجی خانم
چندی پیش از خاله خان باجی خانم یکی از آشپزهای جناب بیل گیتس مستطاب الدوله شنیدم که با مبایل یا همان تلفن همراه صحبت میکردند و آشپز بیل خان مطالبی چند از این بزرگان عالم کامپیوتر یا همان یارانه نقل میکرد. القرض آشپز عزیز که دیوید نامی میباشد در پخت و پز برنج تبحر خاصی دارد و بیل خان هم به همین رسم او را بسیار گرام میدارد تاجاییکه حتی در جمع دوستان فراماسونر خود و آن معشوق یواشکی ( که بعدها همه فهمیدند و شد مصداق ضرب المثل مرگ فقرا ننگ بزرگان ازین باب که هر دو اینها در پنهان و بیخبری تمام میشود) بسیار اورا تمجید کرده بود . القصه ما جرا به همین کوتاهی نیست و خاله خان باجی جان ماجرای مهمانان جناب بیل خان را تعریف کرد آخر خاله خان باجی یک ایرانی است و ساکن خیابان ایران اگرچه ایران شهری نیست و فارسی یا همان پارسی را با لهجه غلیظ ترکی گیلانی صحبت میکند . خاله خانم که در ایام انتخابات ریاست محله برای امور خیریه و مذاکرات بین المحله ای انتخاب شده بود ماجرای کاندیداها یا همان منتخبین را تعریف کرد و بسیار گله مند بود بدین جهت که همه کاندیداهااز بالای محله انتخاب شدند و اجازه کاندیداتوری به پایین محله ای ها را اصلا ندادند . آشپز هم که به یاری واتس آپ هر روز آنلاین با خاله خانم حرف میزدند ماجرای برنج را تعریف کرد . خاله خانم پرسید ماجرای برنج چیست ؟ دیوید خان گفت : آن است که برنج چند نوع دارد در انواع متفاوت است اما به هر طعم به هر رنگ برنج ،برنج است و از نوع برنج و تنوع آن در پخت و آب کشی و حرارت است . شبی که در خانه بیل خان مهمانی بزرگی بود ایشان دستور دادند تا انواع خوراک مهیا شود و چون وضعیت اکونومی یا همان اقتصاد خانه خراب بود و ماه ها بود که لب تاب فروخته نشده بود و اجناس روی دست بیل خان باد کرده بود ایشان دستور دادند که فقط برنج بر سر میزها باشد آنهم به تنوع . شب شد ، مهمانها آمدند بیل خان به بالای میزکار شد و گفت : دوستان این غذا با شخصیت حاضران تطبیق شده . حاضران تعجب کردند و یکی از جمع گفت بیشتر توضیح بدهید جناب بیل . بیل خان گفت بعضی شما دوستان باسماتی هستید مانند این برنج باسماتی ظاهرا خوش قد و بالا اما به اولین قاشق بوی گند لجن از طعم شما بلند میشود، بعضی مانند برنج تایلندی هستید قدی ندارید و جثه تان معمولی است گنده سوزی میکنید اما وقت طبخ بهم میرسید و شفته میشوید در واقع در عمل گند میزنید، برخی هم مانند این برنج قهوه ای هستید ، رنگ و لعاب شما متفاوت است طعم هم ندارید و شخصیت تلخی دارید وقت پختن هم شمارا باید بیشتر پخت اما خاصیت درمانی دارید و به درد میخورید اگرچه اگر آب از حد بگذرد در هنگام طپخ و رفاقت و لطف بیش بشما بشود مانند همان تایلندی شفته میشوید . بعد به حاضر رو کرد گفت بفرمایید مشغول شوید . خاله خان باجی به ویوید خان گفت من منظور این داستان را نفهمیدم عزیزم آخر خاله جان منظورت این است که اینجا همه کاندیداها مثل برنج شما هستند . دیوید گفت خیر برنج ایرانی خوش طپخ و خوش عطر هم هست که حرف خود را تمام کرد . فردای آن روز خاله خانم را به جرم جاسوسی برای آشپز بیل خان از محله بیرون انداختند . یکی از اهالی محله به او میگفت تو لیاقت این محله را نداری چون با خارجی ها درباره ما حرف زدی خاله خانم هرچه فکر کرد نفهمید چه حرفی زده و یا چه چیزی گفته که اهالی محله را از او عصبانی کرده .
|+| نوشته شده توسط مجتهد در سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰ و ساعت 10:1 یا مقیم کعبه شو یا ساکن بتخانه باش
|+| نوشته شده توسط مجتهد در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 23:46 نا اهلان
روزگاری سگی در پی لقمه نانی برهر کوی و برزنی رفتی و به طلب لقمه بر هر کسی و ناکسی دم جنباندی چون بر در خانه سخی مردی رسید جمعیت سگان را دید که همه دم جنبان چشم بر درند تا بگشایند لقمه را بریزند چون سخی مرد درب گشود بر جمعیت سگان نظر کرد . دید بر همه نتواند انداختن . پس لقمه ها بر نزدیک ترین سگان افکند . چون سگ بیچاره در عقب بود هیچ نسیبش شد . مغموم بر کوی دیگر شد چون دربی گشوده شد پیر زنی رخ نمود سگ واقی کرد و دمی جنباند پیر زن درب بست و بر خانه شد که سگ اسباب زحمتش نشود پس بر کوی دیگر شد درب خانه ای باز دید و مشایخ شهر را دید که یکان یکان بخانه شوند و از خانه صدای روضه و ناله آید. مردد بود که بمیان شود که سگ دیگری را دید که از سبیل میگذرد اورا گفت ای برادر این خانه کیست ؟ سگ گفت این خانه شیخ المشایخ شهر است که در ایام سوگ بزرگی نشسته و بزرگان بگرد آورده . سگ گفت پس خوب است که درب باز است شیخ مرحمت دارد و دل رحم چون سگ لاغر و گرسنه ای بیند رفع جوع کند پس به خانه شد چون به حیاط اندرون گشت دیگی دید آماده خوردن خورشها سرد شده و برنجها در مجمر انداخته باشد که لقمه ای شود بر سفره شد که شکم گرسنه را کمی سیر کند و بر روح پدر شیخ دعایی وفاتحه ای رساند دراین حال شیخ واقعه بدید و فریاد زد وا مصیبت که خوراکهایمان نجس شد پس با این فریاد جمعیت شیوخ را دید که پاره سنگها برداشته که ای نجس ملعون برون شو که دیگها نجس کردی سنگی بر سر سگ فرو آمد و در دم جان بداد
مجتهد فروردین ۱۴۰۰
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 17:54 آفتاب آمد دلیل آفتاب
از نیک و از غیر نیک همه تو مانی و از عاقبت انسان لحظه ای آگه نتوانی . در این اندیشه ها عقل غوطه ور بود که هاتف حکایتی از الاغی پاچه خار حکایت کرد . روزی الاغی در جنگلی زندگی میکرد. الاغ جوانی در اندیشه بود که بسی روزگار ناکام که کی توانم من نیز در جمع بزرگان جنگل قرار گیرم و شیر و ببر و پلنگ مرا اطاعت کنند . پس حاجت خویش و آرزوی خود به لاشخوری پیر عرضه کرد . لاشخور چون از حال الاغ با خبر بود و میدانست که عقل الاغ فی الحال بیش از نشخوار علوفات و رستنی ها نباشد او را نیازرد و سخن گوش فراگرفت که اورا همدلی نماید . سپس رو به الاغ کرد و گفت ای برادر کار سخت است و رقبا بی رحم بهتر آن باشد که کیسه خرد با عمل دیگر پرکنی که چهارپایی چون تو در آن جمع لقمه ای چرب است و طعامی لذیذ تو کی توانی در مجمع هیات سلطانیان ار ار کنی و شیر و پلنگ کی ار ار تورا گوش فرا دارند . همین شد که الاغ غمگین شد و ناله سرداد . لاشخور گفت اما ای برادر محزون نباش که تورا راهی است . تورا نزد لاکپشت معرفی کنم که او کاردان است . الاغ گفت آخر لاک پشت لمس و بی حالی کی عقل مشاورت تواند . لاشخور گفت این را مگو که تو از رموز خلوت تهی باشی او بغایت تجربه است پس به نزد لاک پشت شد . لاک پشت گفت حیلت و تدبیر آن باشد که خود را با پاچه خواری دربان مجلس کنی و بوقت کهولت بزرگان ایشان را به راهی بر چاهی افکنی و خود بمسند نشینی . پس الاغ این بکرد و آن بشد . چون در مجمع حضور یافت بقیه اهالی جنگل را فخر میگرد و جواب سلام و ادب رفقا نمیداد . روزی اسبی از نجبا که در ایام قدیم هم رکابش بود اورا تلفنی زد که حال او جویا شود الاغ جواب او نداد . پس ایام بدین حالات گذشت و الاغ غافل از تدبیر خود بخیال آنکه قدرت به کف آورده است مست مسند همی رفت. چون زمان بگذشت و سستی اراده در او ظاهر شد تدبیر ناانگاریدن حال رفقا و موافقت آنان چشم او کور کرد و در بازیهای خود مشغول داشت شب شد گرگ گرسنه آمد بر جنگل شد بوی الاغ به مشامش رسید پس جستی زد و الاغ را خورد و الاغ بر شکم گرگ مسند گزید. در میان الاع فریاد زد آری غرور و کودنی باعث میشود چشم حزم و تدبیر کور شود گرگ گفت خیر ابله الاغ بودنت را فراموش کردی که بزرگان گفته اند این لباس باید بر قامت تو استوار افتد
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 17:32 ٦ دى ماه
سالروز دفاتر اسنادرسمى
٦ دى ماه گرامى باد |+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه ششم دی ۱۳۹۷ و ساعت 18:7 اندرحكايت چسب
اندر حكايت چسب
شيرى در جنگل بزرگى ميزيست ، روزى بر سبيل گذر شيره درختى بديد ، چون كنجكاويدن كرد شيره بدست او بچسبيد وبه وقت دفع فضولات و مالش انگشت بر ماتحت چسبيدن گرفت و رفع آن نتوانستى كردن، ناله و مويه كنان بود و روزها به دور جنگل همى ميگرديد ، چون به روباه رسيد روباه را ديد فارغ از اين حال ، در راه بشد تا به شتر رسيد اوراه هم فارغ بديد ، باز در راه بشد ، گاو را ديد آزاد و فارغ از هر چسبى، با خود گفت چه كنم تا درد چسبيدن از من برود و من هم آزاد شوم ، چون روزها و ماهها گذشت شير را همچنان بود كه بود چسب بر تحت مبارك و دست بر آن آويخته نه باران بشستى چسبى را و نه كس توانست جداكند بلا را . ازعقده و از شر بلا كس نتواند امروز كه از تنگ نظر ديده گشايى مجتهد |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ و ساعت 10:33 بدون شرح ...
كاتبين عدالت امروز غالبا نه امين مردم هستند و نه حافظين نظم اسناد ،
سردفترى كه براى فرياد عدالت خواهى خويش سكوت ميكند را ترسو نخوانيد ، چيز جديدي نيست اين سياسي كارى ها ، سردفترى كه از هراس بازرسان و بازرسي و تحقير عداوت گونه برادران و خواهران خود زبان در حلقومند ، ارباب رجوعى كه با تحقير و خنده از برنامه هاى عداوت گون مرجع عالى ما زبان به سخن گشوده است تورا مضحكه كرده نه مرا ، تو را كه قدرت در دست توست ، ابزار در دست توست و جاى مهر بر پيشانى ات حكايت از تقرب الى الله دارد ، اين نكته كه گفتى را قبول دارم ما نيازمند درمانيم اما درمان از كجا سرطان به مغز استخوان رسيده تو بيمار را كچل ميكنى تو خود هم قربانى دستگاه مريضى هستى كه بايد درمان شود اثر انگشت چيز مهمى نيست كه سر دفتر برا شوبد امامضحك اينجاست سيستم ثبت مسئوليت سردفتر را به مثابه نفر امنيتى تلقى كرده كه نكند فرار كند و اسرار مملكت به يغما رود عرض ميكنم نخير آن نفر خاطى كه فرار ميكند خبر نميدهد كه چه كرده تا قبل از هر خروجى به عزيزان اطلاع دهد ميخورد ميبرد ميرود بعد خبرش مى آيد نمونه معروف آن خاورى ملعون است كه معرف بزرگان هست و داغ بر دل همه گذاشت بزرگان شيرين تر ميبرند و ضعفا تاوان ميدهند چه بلحاظ مجازات چه تقنين قانون شديد تر اما خدارا شاكريم كه دنيا را محل عبرت قرار داد كه ببينيم هيچ منسبى دائمى نيست و دير و زود اريكه سلطنت ناعادلان فروميريزد و تمام ميشود |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ و ساعت 10:32
ابر و باد و مه خورشيد و فلك در كارند تا تو ...
طبيبى را بر بيمارى كه صفرايش جنبيده بود حاضر كردند ، طبيب گفت فى الحال باشد كه صفرايش درآوريم مگر نميرد . چون زمانى گذشت طبيب ديگرى حاضر كردند تا مويد طبيب اول باشد ، طبيب گفت : فى الحال باشد كه موى وى بتراشم گفتند كه صفرا مرض است نه ديگرى طبيب گفت اگر شما خود دانيد چرا طبيب ديگر خوانيد |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ و ساعت 9:48 بزودى آغاز به فعاليت مجدد ميكند
اين وبلاگ بزودى آغاز به فعاليت مجدد ميكند |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ و ساعت 9:37 |


چون زمان درگذرد و آفتاب عمر بمیان آسمان زندگی دررسد هاتفی از درون ندا دهد که عمر و آنات چه بی درنگ فوت میشود. و ندا دهد افضل العمل طول العمر بطاعت الله 