|
عید آمد و تحریر مارا بر سرمان کوبیدند هیچ نگفتیم غلغله و هیاهو بود در تاریکی بهتان و خشم آیتی نیست نیک تر از خشم برای من برای تو برای ما چون باد به دنبال باد دویدیم و به آن دل که شاید که شاید ذره ای بصیرت یافت می نشد به دنبال چه هستی ؟ باد عید آمد و تحریر مارا بر سرمان کوبیدند هیچ نگفتیم
|+| نوشته شده توسط مجتهد در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 17:14
سردفتری در محضر حاکم حاضر گشت واز تحریر کم و ارزاق گران بنای نالیدن نهاد . حاکم دستورداد سردفتر را در بند کنند. فرداروز سردفتر را خواند و گفت : حالت چگونه است سردفتر . سردفتر گفت از لطف حاکم شادم .حاکم بد سگالید واندیشید که اورا مضحکه کرده است . دستور داد روز دوم هم اورا در حبس نگه دارند. فردا روز سردفتر را خواند وگفت : چگونه ای سردفتر گفت : از تظلمی که کشیدم ناخوش و رنجورم . حاکم خراشید ودستور داد اورا دوباره در بند کنند. فردا روز باز سردفتر را خواند وگفت امروز چگونه ای سردفتر گفت : امروز و روزهای بعد آنگونه ام که حاکم صلاح بداند . سردفتر را آزاد کردند و دلجویی نمودند.
|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 12:1
سردفتری دو زوجه اختیار نمود . گفتند چرا خود را در چاه افکندی . گفت : خواستم چون یوسف عزیز مصر باشم . |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 11:26 |


