. . .  برزخيان

وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ

و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن و همچنانكه خدا به تو نيكي كرده نيكي كن و در زمين فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمى‏دارد

(۷۷) القصص


کی ای مزدا سپیده دم بدر آید و جنس بشر بسوی راستی روی کند ، کی نجات دهندگان بزرگ با گفتار پر از حکمت خویش بمراد رسند کدامند کسانیکه وهومن بیاری آنان آید زهی امیدوارم که آن را نصیب من گردانی ای اهورا ( اشتودگات یسنا 46-3)

 

و دست تقدیر دیده بصیر در خدمت خلق گمارد که به یاری یزدان اسناد مردمیان بنگارم و در دل شوق بندگی سگالم و اندک دیناری به روزی به قوت برم که معاش بی تلاش میسر نگردد و از نحوست بخت ووضعیت ثوابت معلوم گشت که تورم در سرزمین پارسیان با کردار مردمیان صاعد باشد و چون این سرزمین را ربا ودزدی و خباثت به نوامیس پر کند اقتصاد بلد را ارقام سیاه چند رقمی صحرای محشر کند و امروز تکه نانی به یک درم  ابتیاع کردی و فردا به هزار دینار نتوان بجستی و ندانی که پسین فردارا به معاش به چند صد هزار درم نیاز باشد و اینگونه اندیشه مشوش داری و کذا و کذا

سردفتری را به طعنه بگفتند که بسا خوشا بحال شما جماعت سردفتران که از دینار و درم بی نیاز و مستغنی باشید و تحریر های بسیار به خزانه خویش پنهان دارید .

سردفتر بگفتا : بسا خوشا بحال شما جماعت تاجر که هردم هر دینار ما به هزار بیشتر بستانید و بر اجارت و بهای اجناس فزایید و مردمیان بی خبر ند و ندانند که خزانه شما پنهان دارید و کیسه ما عیان بینند .

تاجر را از سخن سردفتر سختی افتاد و بر قیمت اقلام همی افزود .

و سردفتران را بعضی بخصلت تاجرند و بعضی به کسوت  عالم قانع  و بعض دگر را از جنس ایندو ، آن کس که به خوی تاجری باشد خود درم بخزانه پنهان دارد و دار قلم به دینار دنیا نا انگارد  و در آسمان سردفتری ستاره ای  بي  فروغ باشد .که به چشم غیر مسلخ نیاید .

و آن کس که به سرشت دانش اجین و قرین باشد چون به آداب ادب مجهز گردد و سره از ناسره ممیز دارد و دقت در صحت اسناد رواکند عافبت تکه نانی به عاریه گیرد و ثبات دفتر ، خویشتن گمارد و تواب از جامه فاخر سردفتری به گوشه سلوك كند .

و آن سیمی را ذات تاجر و عالم بقسمی باشد ، قسمی را بترفند معاش بهر ارتزاق به کیسه افزاید و قسمی را از باب شوکت و صلابت سردفتری آداب ادب نگاه دارد و فرمان نامه سردفتری را پاک خواند ، هم چشم حزم دارد هم دیده تمیز ، هم دست دهش ، هم خوی کنش که به عالمی دینار عیال تامین کردن کجا توانستن و بی داد و دانش الم رستگاری کجا ایستادن واين دو ضد ، هردو بكار بندد كه دنياگذاري را هرگز با عقبي مداري  برابر نباشد و حب دنيا و آخرت در يك دل نگنجد و عاقبت كسالت بار آرد و ذهن را خمودي افتد .

پس درويشي بگفتا كه حب رزايل را دفعتا از دل بر كندن بايد و نه تدريجا .  و اين  اراده  سخت باشد بشر را كه چون خوي به دنيا گرايد و محبت دنيا پرورد به يك لحظه  توجه به يزدان معطوف كند و از غير بشويد و ترك ماسوي الله كند وبرزخ كه گويند همين باشد  كه بعض اندر افتاده اند و نداني از هر زجرتي سخت تر باشد چه اينكه دوزخ را تكليف معلوم باشد و بهشتي را نيز مقصد مشهود ليك برزخي را تعليق ارادت است وتعلق به ندانستن از عاقبت .  و اين يكي به جامه سردفتري نزديك تر باشد كه هم سند باز زند و هم توبه  درگاه حق به ندامت از باب نياز به رفع معاش و خوردن لقمه ناني و كاسه اي آش سر بسايد  و الله اعلم مافي الصدور .

و خداي عفور داند كه اين سومي را در جمله حرفه آدميان زياد باشد و اين خصلت به سردفتران محدود نگردد .ليك چون آفتي به زراعت اندر افتد كلما به وقتي تباه كند و اين باشد كه آفت كرده مردميان دامنگير سرزمين بشود و جمله شهر بسوزدو نيكي را به كنجي خوارو محجور.  و كار بلاد  همچنان راست نگردد و قانونها و قانونگذاران  به عقده تعصب و ناداني  به  قيامت باقي و بهلاك اندر .

يكي آفت چو بر مزرع بيفتد    به وقتي جمله مزرع خوار دارد

چو مردم را به زشتي كار آيد     بلادي را بعلت نار دارد

يكي از رنج بي رزقي بنالد     يكي حالي نگون و زار دارد

يكي بر تخت شاهي حكم راند    يكي را طعمه در منقار دارد 

يكي را درد بي درمان فتادست    يكي تشويش بر افكار دارد

مگر فضل خداوندي بدارد        كه جان را مركز  پرگار دارد 

اميد  از ناجي يزدان بريدن       نشايد خامه را هشدار دارد



يكي سر دفتري در بلخ آمد        ز او بس شكوه هاي تلخ آمد

كه ما را ني به دنيا بخت آِيد      ز عقبي را زكسوت رخت آيد

زگيتي جملگي در هيچ افتيم   به دينارو درم در پيج افتيم

نه از مستي به دل رامش گزينيم    نه از نامردمان سازش بگيريم

به حكم حاكمان محجور گشتيم   به فرماني به ناگه كور كشتيم 

خداوندا روا مپسند ومگذار           به سردفتر فغان و ابتلا را

|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 17:30