|
یا مقیم کعبه شو یا ساکن بتخانه باش
|+| نوشته شده توسط مجتهد در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 23:46 نا اهلان
روزگاری سگی در پی لقمه نانی برهر کوی و برزنی رفتی و به طلب لقمه بر هر کسی و ناکسی دم جنباندی چون بر در خانه سخی مردی رسید جمعیت سگان را دید که همه دم جنبان چشم بر درند تا بگشایند لقمه را بریزند چون سخی مرد درب گشود بر جمعیت سگان نظر کرد . دید بر همه نتواند انداختن . پس لقمه ها بر نزدیک ترین سگان افکند . چون سگ بیچاره در عقب بود هیچ نسیبش شد . مغموم بر کوی دیگر شد چون دربی گشوده شد پیر زنی رخ نمود سگ واقی کرد و دمی جنباند پیر زن درب بست و بر خانه شد که سگ اسباب زحمتش نشود پس بر کوی دیگر شد درب خانه ای باز دید و مشایخ شهر را دید که یکان یکان بخانه شوند و از خانه صدای روضه و ناله آید. مردد بود که بمیان شود که سگ دیگری را دید که از سبیل میگذرد اورا گفت ای برادر این خانه کیست ؟ سگ گفت این خانه شیخ المشایخ شهر است که در ایام سوگ بزرگی نشسته و بزرگان بگرد آورده . سگ گفت پس خوب است که درب باز است شیخ مرحمت دارد و دل رحم چون سگ لاغر و گرسنه ای بیند رفع جوع کند پس به خانه شد چون به حیاط اندرون گشت دیگی دید آماده خوردن خورشها سرد شده و برنجها در مجمر انداخته باشد که لقمه ای شود بر سفره شد که شکم گرسنه را کمی سیر کند و بر روح پدر شیخ دعایی وفاتحه ای رساند دراین حال شیخ واقعه بدید و فریاد زد وا مصیبت که خوراکهایمان نجس شد پس با این فریاد جمعیت شیوخ را دید که پاره سنگها برداشته که ای نجس ملعون برون شو که دیگها نجس کردی سنگی بر سر سگ فرو آمد و در دم جان بداد
مجتهد فروردین ۱۴۰۰
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 17:54 آفتاب آمد دلیل آفتاب
از نیک و از غیر نیک همه تو مانی و از عاقبت انسان لحظه ای آگه نتوانی . در این اندیشه ها عقل غوطه ور بود که هاتف حکایتی از الاغی پاچه خار حکایت کرد . روزی الاغی در جنگلی زندگی میکرد. الاغ جوانی در اندیشه بود که بسی روزگار ناکام که کی توانم من نیز در جمع بزرگان جنگل قرار گیرم و شیر و ببر و پلنگ مرا اطاعت کنند . پس حاجت خویش و آرزوی خود به لاشخوری پیر عرضه کرد . لاشخور چون از حال الاغ با خبر بود و میدانست که عقل الاغ فی الحال بیش از نشخوار علوفات و رستنی ها نباشد او را نیازرد و سخن گوش فراگرفت که اورا همدلی نماید . سپس رو به الاغ کرد و گفت ای برادر کار سخت است و رقبا بی رحم بهتر آن باشد که کیسه خرد با عمل دیگر پرکنی که چهارپایی چون تو در آن جمع لقمه ای چرب است و طعامی لذیذ تو کی توانی در مجمع هیات سلطانیان ار ار کنی و شیر و پلنگ کی ار ار تورا گوش فرا دارند . همین شد که الاغ غمگین شد و ناله سرداد . لاشخور گفت اما ای برادر محزون نباش که تورا راهی است . تورا نزد لاکپشت معرفی کنم که او کاردان است . الاغ گفت آخر لاک پشت لمس و بی حالی کی عقل مشاورت تواند . لاشخور گفت این را مگو که تو از رموز خلوت تهی باشی او بغایت تجربه است پس به نزد لاک پشت شد . لاک پشت گفت حیلت و تدبیر آن باشد که خود را با پاچه خواری دربان مجلس کنی و بوقت کهولت بزرگان ایشان را به راهی بر چاهی افکنی و خود بمسند نشینی . پس الاغ این بکرد و آن بشد . چون در مجمع حضور یافت بقیه اهالی جنگل را فخر میگرد و جواب سلام و ادب رفقا نمیداد . روزی اسبی از نجبا که در ایام قدیم هم رکابش بود اورا تلفنی زد که حال او جویا شود الاغ جواب او نداد . پس ایام بدین حالات گذشت و الاغ غافل از تدبیر خود بخیال آنکه قدرت به کف آورده است مست مسند همی رفت. چون زمان بگذشت و سستی اراده در او ظاهر شد تدبیر ناانگاریدن حال رفقا و موافقت آنان چشم او کور کرد و در بازیهای خود مشغول داشت شب شد گرگ گرسنه آمد بر جنگل شد بوی الاغ به مشامش رسید پس جستی زد و الاغ را خورد و الاغ بر شکم گرگ مسند گزید. در میان الاع فریاد زد آری غرور و کودنی باعث میشود چشم حزم و تدبیر کور شود گرگ گفت خیر ابله الاغ بودنت را فراموش کردی که بزرگان گفته اند این لباس باید بر قامت تو استوار افتد
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 17:32 |

چون زمان درگذرد و آفتاب عمر بمیان آسمان زندگی دررسد هاتفی از درون ندا دهد که عمر و آنات چه بی درنگ فوت میشود. و ندا دهد افضل العمل طول العمر بطاعت الله 