اندر حكايت دليري ...


اندر حكايت دليري ...




آورده اند که در روزگاران ديرين  دلاوری از سرزمین جنوب در برابر هجمه بیگانگان بريتانيا همی ایستادن کردی . چون بیگانه پای در خلیج پارس نهاد  ، چشم آز به خاک ایران دوختندي و قصد ورود کردي  پس کشتی ها و ناوگان دريايي ، به ساحل لنگر انداختی و ايرانخاك  رادلیری مانده بود تنها که به اندیش در رای مدافعت کردی و پای به باروی بلندی بستی که از ان بلندا سینه ستبر نمودی وعشق میهن به جان خریدی . باری چون کشتی بیگانه را پرچم افراشته ديد تير غيرت بر كشتي كوفتي و کس بیرون آمدن  نتوانست از كشتي تا ساعت ها مگر بهلاكت خويش  و همه ارباب کشتی درمانده  گشته  انگشت چه کنم به دندان گزیدند سرلشکری از كشتي سواران گفت: چون باشد كه جمله ساكنين اين ديه  ترس انديشيده گريخته اند ليك يك كس به تير غيرت  امان ما بريده وداند جان شيرين بايد شستن  وايستادن اراده كرده پس به  دستور بارو را به توپ بستند و آن جسور مرد را در خون غلطاندند و پاي در خاك ديگري نهادند . چون كشتي سواران  دشمن ميهن پرست  را بدان حدت در جسارت و شجاعت يافتند  از سر مروت و دلير نوازي  آداب لشكري  بجا آورده تن خون خفته ميهن پرست  به گور سپردند باحترام و ادب كه شجاعان را گرچه سرانجام  ،مرگ آغوش گيرد ليك عزت و شرف از وجودش  خروش گيرد و اينگونه باشد كه دشمن نيز بر وجودش   نماز گذارد و اين  قصه بزرگي گفت مرا و اشارت به احوال سردفتري نمود كه ديرينه از مجالست و محاورت او بهره بردم .و چون سردفتر را به كمال زكاوت و درايت يافتم اورا گفتم،  تو را كه از دانش و كوشش مستغني باشي و سخن به بهترين كلام و صلاح مزين داري چرا آستين همت بالا نزني و  ناراستي و اشتباه قانون ثبت و اسناد به  راي دانشمندي  درست نكني  و چون باشد كه به تحقير به ناصحين و خير انديشان نگري ، صواب نيست كه قدم به ميان نهي و در عِرق  داد بخروشي . سردفتر برافروخت و گفت : اي عزيز تا كام در جواني شيرين داري عقل در گرو زبان خام داري و نداني كه سرانجام زبان خام بريده باشد و انديش در نيام خميده . پارسايي پير چون مكالمت ما بشنيد گفت :

    مصلحت انديش گيتي دار منسب دوست را     با دليران هم زباني سخت بي طاقت بود

چون شجاعان تيغ در ميدان غيرت بركشند        مصلحت انديش را در كارشان آفت بود

با زبان طعنه از خامي سخنها رانده اند             تا كجا دانند پيران ، پخته شان عادت بود

چون برندي راه هر مرد دليري ميزنند           عاقبت فرمانشان كوتاه و بي رايت بود

و اين بگفت و برفت .

و سردفتر مصلحت انديش افروخته ، به نگاه خامي در من نگريست و ندانست كه در انديش من چه باشد .و كرسي  منسب خود را در عقل مصلحت انديش  بايستن ديد و دانش داشتي ليك شرافت دليران  نخواستي  و بيم نقصان دينار ديدي و شجاعان در نطفه خفه كردي و تند روشي نمودي .

به مقامات جهان ديده نشايد بستن             كه شجاعت ببرد ار سر خير انديشي

و نيز

چون به من خواهي ( منيت ) در افتي هاي وار      مصلحت انديشيت هيهات وار

نيش زنبودي چو ماران بيني اش                   سنگ را كوه هزاران بيني اش

عاقبت انديش كرسي دوست چيست ؟          بزدلي مغرور اندر پوست نيست

لاف پيري  ميزند با  تجربت                      طعنه خامي ميزند با مرحمت

|+| نوشته شده توسط مجتهد در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 17:13