|
نا اهلان
روزگاری سگی در پی لقمه نانی برهر کوی و برزنی رفتی و به طلب لقمه بر هر کسی و ناکسی دم جنباندی چون بر در خانه سخی مردی رسید جمعیت سگان را دید که همه دم جنبان چشم بر درند تا بگشایند لقمه را بریزند چون سخی مرد درب گشود بر جمعیت سگان نظر کرد . دید بر همه نتواند انداختن . پس لقمه ها بر نزدیک ترین سگان افکند . چون سگ بیچاره در عقب بود هیچ نسیبش شد . مغموم بر کوی دیگر شد چون دربی گشوده شد پیر زنی رخ نمود سگ واقی کرد و دمی جنباند پیر زن درب بست و بر خانه شد که سگ اسباب زحمتش نشود پس بر کوی دیگر شد درب خانه ای باز دید و مشایخ شهر را دید که یکان یکان بخانه شوند و از خانه صدای روضه و ناله آید. مردد بود که بمیان شود که سگ دیگری را دید که از سبیل میگذرد اورا گفت ای برادر این خانه کیست ؟ سگ گفت این خانه شیخ المشایخ شهر است که در ایام سوگ بزرگی نشسته و بزرگان بگرد آورده . سگ گفت پس خوب است که درب باز است شیخ مرحمت دارد و دل رحم چون سگ لاغر و گرسنه ای بیند رفع جوع کند پس به خانه شد چون به حیاط اندرون گشت دیگی دید آماده خوردن خورشها سرد شده و برنجها در مجمر انداخته باشد که لقمه ای شود بر سفره شد که شکم گرسنه را کمی سیر کند و بر روح پدر شیخ دعایی وفاتحه ای رساند دراین حال شیخ واقعه بدید و فریاد زد وا مصیبت که خوراکهایمان نجس شد پس با این فریاد جمعیت شیوخ را دید که پاره سنگها برداشته که ای نجس ملعون برون شو که دیگها نجس کردی سنگی بر سر سگ فرو آمد و در دم جان بداد
مجتهد فروردین ۱۴۰۰
|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 17:54 |

