اندرحكايت چسب
اندر حكايت چسب

شيرى در جنگل بزرگى ميزيست ، روزى بر سبيل گذر شيره درختى بديد ، چون كنجكاويدن كرد شيره بدست او بچسبيد وبه وقت دفع فضولات و مالش انگشت بر ماتحت چسبيدن گرفت و رفع آن نتوانستى كردن، ناله و مويه كنان بود و روزها به دور جنگل همى ميگرديد ، چون به روباه رسيد روباه را ديد فارغ از اين حال ، در راه بشد تا به شتر رسيد اوراه هم فارغ بديد ، باز در راه بشد ، گاو را ديد آزاد و فارغ از هر چسبى، با خود گفت چه كنم تا درد چسبيدن از من برود و من هم آزاد شوم ، چون روزها و ماهها گذشت شير را همچنان بود كه بود چسب بر تحت مبارك و دست بر آن آويخته نه باران بشستى چسبى را و نه كس توانست جداكند بلا را .
روزى الاغى بر محضر سلطان حاضر شد او را گفت يا سلطانا دستت بر ماتحتت چسبيده خنده اى كرد و ملازمان بارگاه هم خنديدند .
اين سخن بر سلطان شديد آمد ،
پس فردا روز دستور داد همه وحوش بر درخت حاضر شوند و انگشت بر شيره آغشته دارند و همان شوند كه سلطان شد و اين حكايت ماست اندر محضر

ازعقده و از شر بلا كس نتواند
گر عقده گشا خود همه از عقده بخواند

امروز كه از تنگ نظر ديده گشايى
فردا خلفت را به نظر تنگ نشاند

مجتهد

|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ و ساعت 10:33