|
اندرحكايت چسب
اندر حكايت چسب
شيرى در جنگل بزرگى ميزيست ، روزى بر سبيل گذر شيره درختى بديد ، چون كنجكاويدن كرد شيره بدست او بچسبيد وبه وقت دفع فضولات و مالش انگشت بر ماتحت چسبيدن گرفت و رفع آن نتوانستى كردن، ناله و مويه كنان بود و روزها به دور جنگل همى ميگرديد ، چون به روباه رسيد روباه را ديد فارغ از اين حال ، در راه بشد تا به شتر رسيد اوراه هم فارغ بديد ، باز در راه بشد ، گاو را ديد آزاد و فارغ از هر چسبى، با خود گفت چه كنم تا درد چسبيدن از من برود و من هم آزاد شوم ، چون روزها و ماهها گذشت شير را همچنان بود كه بود چسب بر تحت مبارك و دست بر آن آويخته نه باران بشستى چسبى را و نه كس توانست جداكند بلا را . ازعقده و از شر بلا كس نتواند امروز كه از تنگ نظر ديده گشايى مجتهد |+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ و ساعت 10:33 |
