روزي سردفتري را گذر بر  گرمابه شهر افتاد . لنگي به تن پيچاند و دلاك را گفت كه او را قدري مشت و مال دهد .

دلاك دمي اورا مالاند و طلب صد سكه اشرفي  نمود . سردفتر گفت ده دينار ناقابل را صد اشرفي ستاني .

دلاك گفت  اين را  ميستانم زيراك خري را كه در محضرت  صد سكه فروختم  نودو نه سكه خراج   ستاندي .

سردفتر گفت آنرا حاكم مقرر كرده مرا عقوبت نكن  .

دلاك گفت : پس تو را نيز حاكم زياد ستانده مرا شكايت نكن .



|+| نوشته شده توسط مجتهد در شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 20:51