حج سردفتر


دلالي  قصد حج كرد .در راه با سردفتري  همنشين  شد . روزها  بيابان ميپمودند و شبها در كاروان سرا  با برادران  خود مجالست ميكردند  . از قضا سردفترا را ميل همنشيني با  دلال به سر افتاد. ازبن رو شبي  در كاروانسرا  سردفتر دلال را براي طعام ليل دعوت كرد . دلال عذر خواست و رد دعوت نمود . سردفتر مكدر شدو گفت زيارت حج رفتن با مكدر كردن برادر ايماني  ثواب نيست برادر . لاجرم دلال قبول دعوت كرد و شب را در حجره سردفتر به سر بردند و در همان جا خسبيدند  . در نيمه هاي شب بود كه  سردفتررا مرض شكم بادي در گرفت و به ناچار با صداي مهيب  پي در پي دفع باد  مينمود  دلال  گرفتار نيز به رسم جوانمردي هيچ نگفت و دم بر نياورد . 

القصه شب دگر فرا رسيد و باز  سردفتر  دلال را براي شب ديوم به حجره دعوت كرد . دلال به ناچار پذيرفت و شب ديوم نيز بر همين منوال گذشت تا اینکه شب دهم   دلال ِ سردفتر را به حجره خواند .   سردفتر قبول نكرد و عذر خواست . دلال متغير شد و گفت : اين ثواب بود كه ده شب خواندي و دفع باد كردي  و ثواب ستاندي حال يك شب قبول دعوت نكني . سردفتر گفت : اين  ثواب است  كه ده سال سند باز زدي  و مرا در عقابم فرو بردي حال همه را با يك حج ثواب كني . ذلال   بي درنگ  از راه بازگشت و طلب غفران كرد .



|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 21:4