سربداران


شبي در باشتين سردفتران در مجلسي مهيا شدند.

سردفتري از ري  قصه اي از فروش  ماده خر چلاقي بجاي ماده اسب قفقاز در محضرش حكايت كرد .

القصه بعد از آدينه اي ، اول هفته به محضر حاضر شدم دلالكي گيوه پوش  وارد شد. 

دست به جيب فرو برده و بنچاق ماده خر پيري و كيسه اي اشرفي به ميان نهاد . آنگاه رو به ثبات كرد و گفت :  عن قريب است كه  قافله  اراك  حركت كند . سبابه مرا به دفتر منقوش كنيد كه  عيال در خانه چشم انتظار است.

ثبات كفت : باكي نيست ليكن اول خريدارت را بگو تا اين كه گفتي اجابت كنم .

دلال گفت : خريدار بيچاره از قشون عدليه است و تا بعد صلوه ظهر در شهر نيست . سبابه مرا بگيرو ثواب جنت بستان كه  وقت تنگ است و قافله اراك در حركت . من كه اين صحنه نظاره ميكردم دلال را اشاره كردم كه نزد من آيد.

اورا گفتم : اي برادر حرف ثبات ثواب است . امر حاكم چنين است كه  فروشنده و خريدار در يك محفل و يك زمان عقد را  تصديق كنند  و سبابه به  رضايت . حال يا قيد قافله را بزن يا قيد ماده خر را.

دلال گفت دو كيسه اشرفي به تو ميدهم ميدهم  و پانزده  دينار به ثباتت  . قبول نكردم و چون ترس از وسسوسه پيدا شد. بي تاجيل محضر را ترك گفتم .

ساعاتي بعد به دفتر حاضر شدم و در كمال ناباوري خريدار حاضر شده بود و سند را سبابه زده بود  و من اشرفي از كف داده و ثبات دينار ستانده .

يوم ديگر شد. خريدار به دفتر حاضر گشت و گريبان مرا گرفت كه اي سردفتر بي شعور تقصير توست كه  ماده خر چلاق پير را بجاي اسب قفقازي به تنبانم  بستند يا دينار مرا كه به آن رمال داده ام  جبران كن يا شكايت وتظلم نزد حاكم برم و تا آن هنگام در آخور قشون در بند شوي . 

من رو به او كردم و گفتم برادر مگر هنگام بيع از حال و روز مالت بي خبر بودي . چرا   حيوان زبان بسته را وارسي نكردي .

خريدار فرياد كنان گفت : كرده باشم  يا نكرده باشم  .چرا  گذاشتي مسافر اراك در محضرت حاضر شود .

گفتم اي برادر او مسافري بيش نبود اگر چه اورا كردار قبيح است و ناپسند ليكن تو چرا چشم حزم فرو بستي

القضا.مرا در قشون حبس كردند و هفت شب و هفت روز در بازار سوار بر ماده  خر پير چلاق گرداندند و دينارها بستاندند و دشنامها دادند .

كه بزرگان گفته اند

گنه كرد در بلخ آهنگري    به ششتر زدند گردن مسگري



|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 19:45