|
بدون شرح ! ؟
طبیبی را بر سر بستر سردفتر مجنونی حاضر کردند . طبیب نبض سر دفتر بگرفت و نسخه بنوشت . سردفتر رو به طبیب کرد و گفت : چه نوشتی ای طبیب طبیب کفت : استعفاء . سردفتر گفت : استعفاء مرا یا جملگی سردفتران را
سردفتری را با فله ای سفید امضاء گرفتند ،شلاق زدند و خواستند دربند کشند . حاکم رو به سردفتر کرد و گفت توبه کن که در بند نشوی . سردفتر گفت : نکنم . حاکم گفت : پس هم در بند کنیم هم مجوزت را بسوزانیم . سردفتر پاسخ داد : این زودتر میکردید که نه من چوب خورم نه شما خسته شوید . سردفتر تازه واردی را در میدان شهر بی جهت شلاق زدند . سردفتر گفت : آخر چرا میزنید مگر چه کرده ام . گفتند : اول میزنیم بعد رسیدگی میکنیم |+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ و ساعت 22:9 |

