بدون شرح  ! ؟



یکی بود یکی نبود 

دفترخانه ای بود که سه کارمند داشت

منگول و شنگول و اوشگول

یه روز که سر دفتر رفته بود دفتر جاری بخره به کارمندا گفت . در رو  روی بازرسا باز نکنید . کارمنداهم قول دادن درو رو بازرسا باز نکنن

تا اینکه ظهر شد .  دفتر خونه خیلی خالی بود . حتی یه گواهی امضاهم نیومده یود . فقط صدای ویز ویزه بال مگسها از آشغالهای  آشپزخونه بگوش میرسید . 

یک دفعه زنگ دفتر به صدا دراومد

کیه کیه در میزنه

درو با لنگر میزنه

منم منم بازرستون بازرس خوب و نازتون

شنگول اومد پشت درو گفت : ما دفتر نیستیم امروز جمعه است .

منگول اومد پشت درو گفت :سردفتر مون مرخصی رفته .

اوشگول اومد پشت درو گفت : ما سند باز نمیزنیم .

بازرسه جواب داد : سند آوردم واستون   کارمندای خوب و مهربون

                        باز کنید درو به من     باز کنید درو به من

شنگول گفت   زنگ بزنیم  سردفتر تا زود بیاد

منگول گفت باز نکنیم تا خسته شه . بره به یه دفتر دیگه .

اوشگول گفت  بیاد درو باز کنیم  سند آقا رو بزنیم .هم پیش سردفتر پز بدیم هم شیرینی خوب بگیریم

سرتونو درد نیارم  این سه ...... خول تصمیم گرفتن درو باز کنن .

وقتی درو باز کردن بازرس اومد شنگول و منگولو اوشگولو و سردفترو دفتر جاری اتومبیل و .... همرو خورد .



|+| نوشته شده توسط مجتهد در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ و ساعت 9:56