منظومه موش و گربه (موش سند باز زن و گربه تائب )




 

دفترخانه

منظومه  موش و گربه (موش سند باز زن و گربه تائب )

اگر داري تو عقل و دانش و هوش

بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني

اي
سردفتر عاقل و دانا
قصة موش و گربه برخوانا

قصة موش و گربة مظلوم
گوش كن همچو در غلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود سردفتری به تهرانا
سندش  باز بود همه وقت
هم نشینش دلال نادانا
از قضا آمدش یکی روزی
بازرس  و شد هراسانا
چون به  دفتر نهاد وی  قلمی

وقت از وی  گريزانا

نتوانست پر کند دفتر

آخر الامرشد پشیمانا
تا که  اندر شرابخانه شدي
از مصیبت به گوشه گریانا
پیک ها زدی چو پی در پی
همچو دزدي كه در بيابانا

ناگهان موشكي ز ديواري
جست رویش  خروشانا
سر به ساغر نهاد و مِي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه . ای خراب حزین
این چرا کرده ای  تونادانا
گربه ی تیز چو من باشد
که زند باز چو پنهانا
گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن از من اين گناهانا

گربه گفتا دروغ كمتر گو
 ای دغل باز مكرانا
تو سند باز یاد من دادی
آروادين قحبة مسلمانا
گربه آن موش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بارالها كه توبه كردم من
نزنم من سند بازانا
بهر اين خون درحق اي خلاق
من تصدق دهم دو صد نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا به حدي كه گشت گريانا

موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

او دگرسند باز نزند

همچو موشان  به گوشه رندانا
بود در مسجدآن پشیمانا
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند خنده  خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي بود خبره  وخانا
برگرفتند بهر گربه کمین
هر يكي تحفه هاي الوانا
آن يكي شيشة شراب به كف
وان دگر خودنویس دردانا

آن يكي نامه ارادت خود
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن یکی زیرک وباهوش

سندی که نداشت زندانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رِزقِكُم في السماء حقّانا

من گرسنه بسي به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند به يقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا

دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك به دندان چو شير غرّانا
آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند ان خبر به موشانا
كه چه بنشست هايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا


شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه كرده است ظلمها به ما
اي شهنشه اولم به قربانا

میکشد موشها یک یک

که شده  تائب ومسلمانا

سند باز ما گناه نبود

که چنین میکشد بظلمانا


درد دل به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا

من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يك هفته فکر بکرد
سيصد و سي هزار فکرانا

تا فرستاد مشتری بر وی

که دهد پیشنهاد خوبانا
عرصه ای هست میلیاردی
در خراسان و رشت و گيلانا

گفت بايد يكي ز ما بزند
ثبت باسند مساوانا

يا بيا و بزن بگیر دلار
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گردید خسته و مغلول
بهر این خدعه ی غریبانا
نرم نرمك به گربه حالي شد
وضع خیتی که بود رندانا

گربه گفتا كه موش گه خورده
من نخواهم زنم سند خانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
خدعه ای  ازبرای مهمانا





او خبر کرد بازرس را

بعد از آن زد به قلب موشانا

موش احمق چو آمدش آن روز

شد اسیر شجاع گربانا

لیکن آن بازرس قرابت داشت

با خداوندگار موشانا
الله الله افتاد بر گربه
که کند سرگون موشانا
موشكان طبل شادمانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
چون  کسی جراتی نکرد دگر
فاش کند راز دزدانا


شاه گفتا به دار آويزند
گربه ی  تائب مسلمانا

جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از گربه کیستش می دان  
موش سند باز میزند جانا



|+| نوشته شده توسط مجتهد در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ و ساعت 20:35