شبان وادی ایمن

 شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد, که چند سال به جان خدمت شعیب کند

 

یا مقبل التوبات و یا ساترالسیئات ، شبی سر به دامن اندیشه فروهش که رب عالمیان از شدت رحمت خود محبت مشتاقان چه شعله ور کرده است که یاحبیب قلوب المشتاقین .

و هرلحظه چون اوقات عمر از انبان جان فوت شود و  وقت سر دفتر به اسناد اینچنینی و انچنینی گذرد صواب نباشد که از خاطر یار خود غافل باشد وشکر خدانکند . که شکر نعمت نعمتت افزون کند .

لیکن جمعیت سردفتران هرروز به امتحانی مبتلا شوند که رب قادر انسان را به زیادت مقام چنین ابتلا دهد از باب رحمت اینار به گروهی خیر اندیش صلاح جو ابتلا داده است . بقول دوستی تجاهل العارف الانتظامی . القصه حکایتی یاد آمد

روزگاری در بلاد بنگال کشتی  پوسیده و فرتوتی به ساحل کناره گرفته بود و ناخدای آن به رسم شکر سرعبادت به تعظیم حق آغشته بود و در طلب رزق خود دعا کنان مشغول ذکر حق . از قضا توشه ای بمقصد بلاددور انباشت و راهی دریا شد .

در راه طوفانی مختصردرگرفت و کشتی  بتلاطم افتاد . ناخدا اندیشید که چون برسم امانت باشد  کشتی  پوسیده را هلاک کند یا توشه انبان را غرق دریا کند و کشتی بسلامت برد. بلد راهی به کشتی حاضر بود و گفت ای کشتی بان اگر توشه به دریا نیفکنی خود نیز به کشتی هلاک

شوی پس تاجیل از چیست ؟؟پس توشه ها به دریا زدندو جانها به سلامت بردند .

پس یا باید سردفتران متشبه به توشه قصه را به دریای طوفان اقتصادی سپرد ویا باید در

کشتی پوسیده مدیریت اقتصادی ،کل کشتی پوسیده برنامه های اقتصادی غرق شد .

پس پیری بغایت دانا و پیراهن تجربه به تن کرده قصه اسناد خودرو برایم چنین گفت که ای برادر اسناد خودرو در دفاتر اسناد قصه نان خوردن  جمعیتی است که از روزگار تقدیر به بیکاری مخفی  گرفتارشده واز دلالی خوروها نانی به دندان زن وبچه دهند . صافکار ونقاش و بیمه گذارو بیمه کننده و ماشین فروش پرخیل و سپاه همگی در کارند تا نانی خورند  به شکر. ای پسر دانی که چه خماعتی در این کارند و چون ناتوان از کار سند شوند چه مکافاتی افتد . اوراگفتم ای پیر عزیز اگرچه بیانت ثواب است اما دل و ذهن مارا به اندیشه اش کباب که راهنمایی و رانندگی سر از دست جماعت ما برندارند و به کلام غیض سخن رانند .

ما را چه قوت و رزق مردمان که اگر صلاح مملکت راست بودی و مدیران به تجربه برنامه گذاشتی دعوا سر عایدات اسناد خودرو دنیا و اخرت سردفتران و انتظامیان بهلاکت ندادی .

سرفتران در اندیشه درامدند و انتظامیان در اندیشه همین و مردمان بی خبر از هرکجا گهی به گیشه تعویض پلاک سند سبز مالکیت گیرند و گهی ز سردفتر بنچاق مالکیت .

 شبان وادی ایمن گهی رسد مراد   که چند روز به جان خدمت شعیب کند .

 

|+| نوشته شده توسط مجتهد در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 11:14