اندر حكايت تقسيم اسناد بانكهاي خصوصي  ...

اندر حكايت تقسيم اسناد بانكهاي خصوصي  . . .


آورده اند كه در ايامي جنگلي را چشمه اي بود گوارا .

جمله جانوران عطش به چشمه رسانيده دفع حاجت ميكردند و از مواهب بي حدش مستغني مي شدند الاجمعيت گورخران  وخران .

وآن قصه اين بود كه ايشان را مقسوم از چشمه ندادندي و جواز شرب ، معلق بر راي سلطان نمودندي.

بناچار گورخران و خران عطش از خرطوم پيلان دفع كردي و پيلان به خراج مبلغي يونجه بستاندي . تا آنكه روزي گور خر جواني طاقت عطش بريد و شكوه نزد سلطان جنگل بردي.

سلطان شكوه بشنيد و چهره درهم كشيد و از درد دل گورخران زبان به همدردي گشود .

بگفت : اي برادران ، مالك الملوك و سلطان السلاطين حق جل و عز  داند كه حقير صغير ، جز قصد به كمر خدمت و جهد به اكبر همت آمالي ندارم، ليك اين عريضه و اين قصيده ي متالم ،  از توان  اين متحير خارج است و اين اين قسم تقسيمات از آبشخور جنگل جمعيت  رعايا است وآنان اند كه جنين كرده اند و اجازت به شما ندهند  و فرمان مرا اگرچه سلطاني است ليك از باب اجرا غير امكاني است .

و آن طمع كاران و خودخواهان  راي بر اين چنين عدالت ناصوابي داده اند ليكن مرا فقط زبان  حكمت  ، ناصح است و زمان طاقت الم ، عقيم چون من زبان به مقسومه عادله زنم خزان كرسي سلطاني فرا رسد و جانوران تحمل راي من نكنند .

گور خر گفت اي سلطان عز و جنت مكان  و اي راست گوي راست گويان پس تكليف جمعيت گور خران چيست ؟

سلطان گفت صبور باشيد اي برادران و رضايت حق گردن نهيد . وچون  از حد عطش ،  منقلب و منتهب شديد لاجرم از جلگه بيرون رويد و آبشخوري دگر جوييد .

گور خر گفت  سلطانا ،  زادگاه ما اينجاست ‌، جز اين جلگه ماواي دگر نيست ما را  ، كرمي كن و به راي بلند خودت و توكل بر حكم الهي كه  بفرمود :     الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم

حق ما بستان و عدل را اكمل و اتم بر ما رواكن .

سلطان چون  زبان گور خران لاينقطع بديد  و يد عدالت نگار كوتاه  ، بناچار عذر خواست و از مجلس بدرشد .

و گور خران را همان شد كه بشد .

اي امان از كرسي زركوبناك                 مي دهد انصاف را بر مشت خاك

چون به منبر مي روي ملحوظ دار          بي بضاعت مردم ديرينه پاك





|+| نوشته شده توسط مجتهد در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 11:5