|
حكايت ...
زدست خويشتن چونان ملولم كه جز مردن نباشد هيچ راهي خداوندا نگه دارم عقوبت كه دردم را نباشد هيچ آهي سزاي مرد نا بخرد همين است كَلامٌ قلَ يا مكنون كافي سردفتري را بي سوال و جواب در خرقان گردن زدند . جمله سردفتران شهر عريضه اي بلند به خليفه وقت نبشتند كه فلان حاكم در خرقان چنين و جنان كرده است خليفه دستور به عزل حاكم داد. ديگر بار حاكم جديد ده سردفتر را گردن زد . اين بار لرزان و ترسان جمع سردفتران حضورا به محضر خليفه شكايت رساندند. خليفه حاكم را خواست تا علت جويا شود. حاكم گفت : اين جماعت ساحر بودند نه سردفتر ودر شرع مقدس جزايي نيست ساحررا جز قتل . خليفه پرسيد : دليلت چيست از سحر آنان . حاكم گفت : زيراكه آنان از هر صد اشتري كه به محضر خانه شان وارد ميشد ده اشتر كتابت ميكردند و نود باقي را غيب . خليفه دليل حاكم پذيرفت و اورا رها كرد . |+| نوشته شده توسط مجتهد در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ و ساعت 15:57 |

