تعاونكده

سردفتري  را  قصد نكاح افتاد  . در مجلس شدند تا خواستگاري كنند .

پدر دختر  سردفتر  را از  سكنايش  پرسيد . سردفتر عذر خواست  وتا هفت روز مهلت خواست .  سحر گاهان  عزم سفر نمود و به  تعاونكده مسكن سردفتران روانه شد.  بعد از چند روز  واندي  عاقبت به  چهارراه لشكريه رسيدند  . شب را اطراق كردند تا صبح خواسته  خويش به  بزرگان تعاونكده  رسانند.  باري  دمي به صبح  مانده  تكرگي در گرفت و   الاغ سردفتر را صاعقه اي هلاك كرد .  صبح هنگام سردفتر عريضه بنوشت و انگشت كوبيد خواست به  تعاونكده شود  .

ساعاتي را در جستجوي تعاونكده ميدويد ليك يافت مي نشد  كه يافت مي نشود  . هرچه بود بيابان لم يزرع بود و  خرابه اي و خانه اي خشتي  . پيري  را ديد كه از آنجا ميگذرد  . پير  را گفت : اي پير  مسئلتن

چندي است در پي تعاونكده ام ليكن هرچه ميجويم  نمي يابم . از دور آمده ام و معشوق در انتظار است ، اورا  وعده بيت داده ام . اگر نيابم عذب ميمانم و مستحق  تنهايي .  مرا  معجزتي نما و  تعاونكده را هويدا كن .

پير گفت : اي ابله آن خانه خشتي ويران كه در ميان بيابان  است همان تعاونكده است . مگر كوري كه در اين صحراي لم يزرع  بنا يش نميبيني

سردفتر  تا منظرش به  خانه خشتي  بيابان افتاد  سر به آسمان  بلند كرد و گفت  الهي  اينان كه خود را طبيب  مرضند دانند  عن قريب  است كه  خود هلاك شوند   . كه از قديم گفته اند   

  کل  اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي

 الاغ  به خاك سپرد و از راه بازگشت و سوداي تزويج از سر بيرون كرد .





|+| نوشته شده توسط مجتهد در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 21:29