
سردفتري رادر هرات به جرم شكايت از حاكم زبان از حلقوم بيرون كشيدند .
سردفتر تظلم به دربار شاه برد.
شاه ماجرا شنيد و سردفتر را دلجويي كرد .
سردفتر گفت : پس عاقبت حاكم چه ميشود اي شاه مهربان .
شاه گفت : عقوبت حاكم را به خدا واگذار كن كه او بزرگترين انتقام گيرندگان است .
سردفتر زبان بريده محضر شاه ترك گفت .
حاكم از روستايي ميگذشت . شخصي را ديد كه كره خري را از دو گوش گرفته است و دشنام ميدهد .
اورا گفت : زبان بسته ناسزاي تورا شنود كه چنين دشنام مي دهي .
شخص گفت : چونان كه تو دشنام فهم كردي ، كره خر نيز فهم كند .
سند باز زني را در ميدان شهر به دار آويختند.
سردفتري چون اين صحنه بديد ، ترسيد و در دم جان داد.
چوپان راه زن . . . سلطاني با لباس عامه مردم از روستايي ميگذشت .
چوپاني را ديد كه راه را بسته و چوبدستي بدست بابت عبور هر نفر 10 سكه ميگيرد .
چون نوبت به سلطان رسيد گفت : اي خيره سر ابله من سكه ندهم .
چوپان گفت : يا ده سكه ميدهي يا از همين راه برميگردي و سارقان تمام سكه هايت را يغما برند .
سلطان كينه كرد و از راه بازگشت و گرفتار راه زنان شد .
چون به دارالخلافه رسيد دستور داد چوبان را زنجبير كنند و حاضر نمايند.
جوپان مغلول تا سلطان راديد گفت: يك روز سلطان گوسپندانم يغما برد يك روز من كوسپندان سلطان را سكه ستانم
" توبه گرگ مگر مرگ بباشد كه چنين خوي بيمار تورا زهر هلاهل بخشد "
سلطان آشفت و سر از بدن چوپان جدا كرد
سحر بگشا دري اي دل ، هزاران راهي از عشق قدم در راه ميبايد به منزلگاهي از عشق
بيا اي جان مهيا كن غرض از بستر خواب رسان دل را به درگاهي و قربانگاهي از عشق

سردفتري چهار زوجه اختيار كرد .
گفتند چرا چنين كردي اي بوالهوس
گفت : بوالهوسي نكردم ثبات اختيار نمودم .
آجر
دلالكي در سبزوار الاغي بفروخت . در محضر خانه حاضر شد تا بنچاق الاغ را منتقل كند.
از قضا ميان دلالك و خريدار بر سر قيمت الاغ نزاعي در گرفت .
دلالك از بخچه اش تكه آجري بيرون كرد و خواست به سر خريدار بكوبد كه از بخت نحس به كله سردفتر اصابت نمود و در اين ميان سردفتر از هوش رفت و دلالك فرار كرد.
سپس خريدار گريبان سردفتر گرفت و گفت : اي سردفتر ظالم تظلم تو نزد حاكم ميبرم .
سردفتر نيمه هوش پاسخ داد : مگر من با تو چه كرده ام اي بي خرد .
خريدار گفت : اكنون كه دلالك نيست زيان من جبران كند تو بايد زيانم جبران كني .
آنگاه سردفتر گفت: كاش آجري محكمتر ميزدي كه حق تو را پل صراط ميستاند .
سردفتر بيهوش زيان خريدار جبران كرد و سر بيچاره مرحم نمود .
ششم دي ماه روز كاتب بالعدل ، تبريك و تهنيت باد


زدست خويشتن چونان ملولم كه جز مردن نباشد هيچ راهي
خداوندا نگه دارم عقوبت كه دردم را نباشد هيچ آهي
سزاي مرد نا بخرد همين است كَلامٌ قلَ يا مكنون كافي
سردفتري را بي سوال و جواب در خرقان گردن زدند .
جمله سردفتران شهر عريضه اي بلند به خليفه وقت نبشتند كه فلان حاكم در خرقان چنين و جنان كرده است
خليفه دستور به عزل حاكم داد.
ديگر بار حاكم جديد ده سردفتر را گردن زد .
اين بار لرزان و ترسان جمع سردفتران حضورا به محضر خليفه شكايت رساندند.
خليفه حاكم را خواست تا علت جويا شود.
حاكم گفت : اين جماعت ساحر بودند نه سردفتر ودر شرع مقدس جزايي نيست ساحررا جز قتل .
خليفه پرسيد : دليلت چيست از سحر آنان .
حاكم گفت : زيراكه آنان از هر صد اشتري كه به محضر خانه شان وارد ميشد ده اشتر كتابت ميكردند و نود باقي را غيب .
خليفه دليل حاكم پذيرفت و اورا رها كرد .